تبليغاتX
شکلات داغ

شکلات داغ

فراتر از خاطرات روزمره

به نام آن که آفرید از عدم

به انسان عطا کرد فکر و قلم

سلام ...

از خیلی وقت پیش (فکر کنم از سال هزار و سیصد و درشکه بود ) که تصمیم داشتم پستی رو به 11 سپتامبر اختصاص بدم . البته و صد البته 11 سپتامبر 1973  

 انقلاب شیلی و سالوادور آلنده، کودتای آمریکایی آگوستو پینوشه و  به خاک و خون کشیده شدن هزاران تن از مردم شیلی  !!

یکی دو سال پیش میخواستم این مطالب رو به تفصیل و تحلیل روی وب بذارم  اما در اون موقع دور از خونه و کاشونه بودم و در نتیجه منابع قابل استناد لاموجود!!

 حول و حوش 11 سپتامبر امسال  ( خیلی هم ازش نگذشته نه؟)  خرت و پرت ها و ورق پاره هامو  زیر و رو میکردم : تصاویری از سالوادور آلنده ، ویکتور خارا، پابلو نرودا و حتی ایزابل آلنده ی خودمون!! و و و ...

رسیدم به عامل کودتا (پینوشه)  و طراح کودتا ...

هنری هنری هنری کسینجر

طراح کودتاهای جورواجور ، طراح کودتای خونین11 سپتامبر 1973 شیلی ، آتیش بیار جنگ ویتنام که در سال 1973 به خاطر سر و سامان دادن به جهنم آمریکایی ها در ویتنام مفتخر به دریافت جایزه صلح نوبل شد !!!  نوبل صلح 1973 ...



  صلح نوبل ؟!جایزه ای برای خدمت به صلح جهانی؟؟!!

متاسفانه تاریخ 103 ساله صلح نوبل (دقیقا از سال درشکه) خدمت رسانی به صلح و صفا و گل و بلبلو تایید نمیکنه

 و باز هم متاسفانه، نگاهی گذارا به فهرست برندگان صلح نوبل( اینجا) چیزای ناخوشایندی رو در ذهن تداعی میکنه !!

  مسئلتن : صلح نوبل  به چه کشورهایی ، چه سازمانهایی و چه انسان هایی و در راستای چه خدماتی  تعلق گرفته ...  

 

به طور کلی  برندگان جایزه صلح  نوبل رو به میشه به سه گروه تقسیم کرد :

گروه اول : جانیان و جنایتکاران جنگی      گروه دوم : بندگان استعمار     گروه سوم : آدمهای حسابی

 

1 -   جانیان و جنایت کاران جنگی

افرادی چون

 مناخیم بگین !! نخست وزیر سابق رژیم صهیونیستی . قال مناخیم : من یک تروریست سابق هستم

هنری کسینجر !!  آتیش بیار جنگ ویتنام  ، طراح کودتاهای جورواجور از جمله کوتای خونین شیلی (یکی از خونبار ترین کودتاهای آمریکای لاتین . 11 سپتامبر 1973 کاخ ریاست جمهوری بمباران شد و رئیس جمهور منختب سالوادور آلنده کشته شد و هزاران تن از مردم شیلی کشته یا مفقود شدن!!)

شیمون پرز ، اسحاق رابین ، جیمی کارتر و ...

 

۲- بندگان استعمار (آدمای بیخود)

بعضی ها(متاسفانه چند تا از دوستان خودم )  به بعضی از این آدما ارادت ویژه ای دارن !!

 ولی من بهشون میگم آدمای بیخود !! آدمایی که جایزه و اعتبار میگیرن تا با آب و آردشون به نانوایی دشمن کمک کنن!!

انورسادات : رئییس جمهور مصر که به خاطر عادی سازی روابط با اسرائیل ( قرارداد کمپ دیوید) شد مرد صلح و آرامش !!

راه دوری نریم بانوی حقوق بشر خودمون  شیرین عبادی !! اینجا

 

۳- آدم حسابی ها

که احتمالا برای حفظ آبرو و  گذاشتن کلاه شرعی رو کله کچل و  گرگری جایزه صلح نوبله . آدمایی در ردیف :

 نلسون ماندلا :  مشهورترین چهرهٔ مبارزه علیه آپارتاید در آفریقای جنوبی

 مارتین لوتر کینگ :  رهبر جنبش ضد نژاد پرستی سیاهپوستان آمریکا

  یاسر عرفات :  مرد بزرگی بود . تو دسته سوم جا میگیره نه؟

 

** یه پارازیت : فکر کنم آه مردم شیلی در ۱۱ سپتامبر ، آمریکایی ها رو گرفت


 الهی به امید تو ! نه خلق روزگار


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 2:20  توسط مهرگان   | 

به نام خدا... و سلام

بچه های خوب  رو تنها گذاشتی و رفتی !


پارازیت : از همین فردا بسیاری از ما ایرانیان فرهنگ دوست برای خرید کتاباش، کتاب فروشی ها رو نفله می کنیم !!

میگین نه؟ آخر هر ماه لیست پرفروش ترین و پرتیراژ ترین کتابها رو نگاه کنید!!


امشب بدجوری دلم گرفت

روحش شاد

مرتبط:

1- ازپیش بچه های خوب نرو!!

2-حاشيه‌هايي از ديدار آذر يزدي با رهبر انقلاب

3-متن كامل بيانات

۴- گزارش تصویری مراسم تشییع پیکر مهدی آذریزدی

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 0:22  توسط مهرگان   | 

 به نام خداوند جان و خرد ...  سلام

هنوز مدرسه نمی رفتم . به قولی هنوز سوات خوندن نداشتم!! و مادرم قصه هاشو برام میخوند :  یکی بود دوتا نبود ، مار و مارگیر ، پند کلاه نمدی ،دیوانه نی سوار، علاج گدایی و ...

اما بالاخره  رفتم مدرسه و باسوات شدم!! وای خدایا چقدر گریه و زاری میکردم که مادرم برام کتاب بخونه !! اما دریغ از یه صفحه و حتی  یه خط . می گفت دیگه با سواد شدی و خودت باید کتاباتو بخونی ! سخت بود . اولش سخت بود . کتابا بزرگ بودن و داستانها هم طولانی ! اما دل  به حرفای پیرمرد قصه گو  دادم :

"  بعضی از بچه ها گفته اند که این قصه ها قدری مشکل و سنگین است . بله دوستان عزیز ،هست اما این قصه ها مال بچه های خوب است . بچه خوب همیشه سعی می کند تا هر روز چیز  بهتر و مشکلتر را بخواند و یاد بگیرد ،که برای دانا شدن و فهمیده شدن جز این راهی نیست . پیدا کردن و ساختن قصه های آسانتر برای نگارنده هم ، آسانتر است ولی آخر ،عزیزان من ،کار خوب بهتر از کار آسان است . این کتاب ها هم مال کسانی است که می توانند بخوانند و آنها را دوست میدارند . وگرنه برای بچه های کم حوصله تر یا خردسالتر کتابهای مناسبتر  و زیباتر فراوان است .

...  امیدوارم همه بچه های خوب این کتاب را هم بپسندند و من هم موفق شوم به زودی کتاب هفتم قصه های خوب را به شما تقدیم کنم .                   " دوستار سعادت شما مهدی آذریزدی"

قصه های خوب برای بچه های خوب (جلد ششم)

همه قصه هاش با این جمله شروع میشه : روزی بود روزگاری بود ...

بيشتر اوقاتم صرف اسباب كشي و تغيير منزل و تغيير شغل و كار شده. تنهايي هم براي خودش مشكلاتي داره. بايد سبزي بخري، بنشيني پاك كني. بعد يك جوري آن را بپزي و بخوري و ظرف آن را بشويي. پيراهنت را وصله كنی و اتاقت را جارو كنی و رخت بشويي. روزها هم اگر براي مردم كار نكنی، خرجی نداری. اگر اختيار دست من بود، براي خودم يك پدر ميليونر كه مدير يك كتابخانه هم باشد انتخاب می كردم . ولی اختيار  دست من نبود. پدر و مادرم، هر دو در سن هشتاد سالگی مردند، در حالي كه كار و كتاب مرا مسخره مي كردند.

فكرم خوب بوده، اخلاص هم داشتم. نه شهرت مى خواستم، نه پول. فقط مى خواستم براى بچه هايى كه كتاب ندارند بنويسم و بركتى كه اين كار داشته به خاطر اخلاصى است كه داشتم . 

پدرم جز كار رعيتی و باغبانی ، درآمد ديگری نداشت. كم سواد بود و خيلي خشك  و متعصب. مثلاً  مدرسه دولتي و كار دولتي و لباس كت و شلوار را حرام مي دانست. به همين علت هم مرا به مدرسه نگذاشت . مختصر خواندن و نوشتن را توي خانه از پدرم ياد گرفتم و قرآن را از مادر بزرگم.

                                                              ****

روزگار كودكى اش در سختى و فقر گذشت. اصلاً مدرسه نرفته و رنگ كلاس درس را نديده، تا جايى كه وقتى در پنجاه سالگى براى اولين بار يك كلاس درس مى بيند نمى تواند جلوى اشک هایش  را بگيرد.

                                                             *****

من تا بيست سالگي ناني را مي خوردم كه مادرم توي خانه مي پخت و لباسي را مي پوشيدم كه مادرم آن را با دست خود مي دوخت. به همين علت حتي توي  خرمشاه(ولایتشون!!) لباس من نشاندار و مسخره بود ، چون مثل لباده بلند بود و بچه ها مرا «شيخ» صدا مي زدند.

از هفت  هشت سالگي همراه پدرم توي صحرا و باغ و زمين رعيتي كار مي كردم. بازي توي كوچه اصولاً ممنوع بود و بعد از غروب هم نمي بايست از خانه بيرون مي رفتم به جز مجلس روضه يا مسجد.

در ولایت ما كسي كتاب نمي خواند. جز سه  چهار نفر روحاني اهل منبر. مجله و روزنامه و كسب خبرهاي روز، اصلاً معني نداشت. تمام معلومات ديني و دنيايي مردم در آنچه از مسجد و پاي منبر ياد مي گرفتند خلاصه مي شد. من هم تا شانزده  هفده سالگي ، جز آنچه در خانه يا مسجد يا روضه شنيده بودم ، چيزي نمي دانستم.

اصلاً متوجه نبودم كه ما مردم فقيري هستيم. از همان زندگي كه به آن عادت كرده بوديم راضي بودم. و اگر چه از بچه هاي صاحب باغ اربابي كه مرا دهاتي خطاب مي كردند  دلخور مي شدم، ولي  حسادتي نسبت به آنها نداشتم

اولين بار كه حسرت را تجربه كردم ، زمانی بود بود كه ديدم پسرخاله ي پدرم كه روي پشت بام با هم بازي مي كرديم و هردو هشت ساله بوديم ، چندتا كتاب دارد كه من هم می خواستم و نداشتم. به نظرم ظلمی از اين بزرگتر نمی آمد كه آن بچه كه سواد نداشت ، آن كتاب ها را داشته باشد و من كه سواد داشتم ، نداشته باشم. . شب قضيه را به پدرم گفتم. پدرم گفت : اينها به درد ما نمی خورد كتاب های دنيايی اند ما بايد به فكر آخرتمان باشيم !! شب رفتم توی زيرزمين و ساعت ها گريه كردم و از همان زمان عقده ی كتاب پيدا كردم ، كه هنوز هم دارم.

بالاخره قرار شد من بروم سركار بنايي . اين كارها هم اغلب توي شهر بود، و به اين ترتيب من با شهر يزد آشنا  شدم.

در يزد، با اينكه کوچیک و بزرگ٬ ما را دهاتي حساب مي كردن و لهجه و حرف زدن ما را مسخره مي كردن، نارحت نبودم. چون راست مي گفتن ما دهاتي بوديم و خيلي چيزها را نمي دونستيم. اما رفت و آمد توي شهر، براي من تازگيها داشت. نان نازك بازاري و پالوده يزدي و بعضي ميوه ها كه قبلاً هرگز نديده بودم و زندگي شسته رفته شهري ها مرا به شهر جذب مي كرد .از كار بنايي به كار در كارگاه جوراب بافي كشيده شدم و از اونجا هم به کتاب فروشی !

 به بهشت رسيده بودم  . گویی دوباره متولد شدم

 كتاب خواندن من شروع شد. فهميدم چقدر بي سوادم و براي رسيدن به دانايي بيشتر، يگانه راهي كه جلو پايم بود خواندن كتاب بود. سه  چهار سال كار در کتاب فروشی هوس نوشتن و شعر گفتن و با بچه هاي درس خوانده همرنگ شدن را در من به وجود آورد.

کم کم احساس کردم به محيط بزرگتري احتياج دارم و از يزد دل کندم و به تهران آمدم بي آنكه بدانم در تهران چكار خواهم كرد. فقط مي دانستم كه تهران شهر بزرگي است و كتابفروشيها و چاپخانه ها و مدارس بزرگ دارد، و اهل علم و ادب در آنجا بيشترند  و این  به آرزوهايم پروبال مي داد. 

در سال 1335 در عكاسي «يادگار» يا بنگاه ترجمه و نشر كتاب كار مي كردم و ضمناً كار غلط گيري نمونه هاي چاپي را هم از انتشارات اميركبير گرفته بودم و شبها آن را انجام مي دادم. قصه اي از «انوار سهيلي» را در چاپخانه مي خواندم كه خيلي جالب بود. فكر كردم اگر ساده تر نوشته شود، براي بچه ها خيلي مناسب است. جلد اول «قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب» خود به خود از اينجا پيدا شد. آن را شبها در حالي مي نوشتم كه توي يك اتاق 2 در 3 متري زير شيرواني، با يك لامپاي نمره ده ديوار كوب زندگي مي كردم. 

نگران بودم كتاب خوبي نشود و  مسخره م كنند. اول به كتابخانه ابن سينا دادم اما ردش كردن. گريه كنان آن را پيش آقاي جعفري ، مدير انتشارات اميركبير بردم. ايشون حاضر شد اونو چاپ كنه. يك سال بعد كتاب از چاپ در اومد، ديگران كه اهل مطبوعات و كار كتاب بودن، گفتن  خوب است. به این ترتیب، پيوسته جلد دومش رو مطالبه مي كردن.

كم كم اين كتابها به هشت جلد رسيد. البته قرار بود ده جلد بشه، ولي من مجال نوشتنش رو پيدا نكردم.                                                                                                                                                         

من هيچ وقت كار دولتي نداشتم چون مدرك تحصيلي  نداشتم و اصلاً راه استخدام شدن رو بلد نبودم. ازدواج نكردم چون نمي توانستم زندگي خانوادگي رو اداره كنم و هميشه از بيكاري و بي پولي مي ترسيدم. با مردم هيچ گونه حشر و نشري نداشتم چون هميشه و در همه جا، از بچگي، با تحقير رو به رو بودم.

معمولاً با حداقل درآمد و قناعت مرتاضانه زندگي مي كنم . تنها چيزي كه قناعت نمي كنم خريدن كتاب و مجله است. تاكنون چند بار كتابخانه نسبتاً مطلوبی براي خودم جمع آوري كرده ام. اما وقتي بيكار و بي پول شده ام آنها را فروخته ام. تنها دلخوشي ام در زندگي اين بوده  كه تازه شناخته اي را كه لازم داشته ام بخرم و شب آن را به خانه ببرم. خانه اي كه نمي دانم يك ماه بعد در آن هستم يا نه.

آذر يزدي ، در سال 1343 از سازمان يونسكو جايزه اي دريافت كرد و در سال 1345 دو اثر وي به عنوان اثر برگزيده ي « كتاب كودك » انتخاب شد.

قصه های خوب برای بچه هاى خوب، قصه هاى كليله و دمنه، قصه هاى مرزبان نامه، سندبادنامه و قابوسنامه، قصه هاى مثنوى مولوى، قصه هاى قرآن، قصه هاى شيخ عطار، قصه هاى گلستان و ملستان، قصه هاى چهارده معصوم. قصه هاى تازه از كتابهاى كهن و...

چه خبر از پدر بزرگ قصه گو ؟

 مهدي آذريزدي اين روزها به سختي نفس مي‌كشد و تنفسش با كمك دستگاه انجام مي‌شود اینجا   

 عیادت از خالق "قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب"  : اینجا و اینجا

فقط میتونم براش دعا کنم و بگم: از پیش بچه های خوب نرو !

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:16  توسط مهرگان   | 

به نام کریم خطا بخش و پوزش پذیر  ...  و سلام

 

خیلی خیلی خیلی... به توان بی نهایت ممنونم از همه . تو سرمای امسال تولد گرمی داشتم .کلی انرژی مثبت گرفتم .

سال گذشته تو همین ایام بود حالا چند روز عقب و جلو ، به مناسبت دهه فجر، پستی رو تحت عنوان ظهور و سقوط پهلوی اختصاص دادم به معرفی سه کتاب که آخرش شد چهار تا: ظهور و سقوط پهلوی(حسین فردوست ) ، کاخ تنهایی (ثریا اسفندیاری) ، پاسخ به تاریخ (محمد رضا شاه ) و این سه زن (مسعود بهنود) .

در بررسی آمار وبلاگم متوجه شدم در طول یکسال و اندی وبلاگ نویسی ، مطالب این پست بیشترین بازدیدکننده را داشته و داره . روی همین حساب و به مناسبت این ایام لینکشو برای دوستانی که علاقه مندند و احتمالا حوصله هم دارن میذارم :     ظهور و سقوط پهلوی

تاکید میکنم این نوشته ها نقد نیست و صرفا معرفی کتابه و نظرات و پارازیت های من وسط کلام ، هیچ خدشه ای بر اصل موضوع وارد نمیکنه .

خوب تا اینجا که چیز جدیدی نگفتیم . اما ... باز هم سال گذشته بود که ضمن فضولی در آرشیو وب سایت عبدالله شهبازی به داستان جالبی برخوردم که این ماجرا رو برای هر کی (البته نه هر کس) تعریف میکنم با قیافه ای تابلو که کاملا مشخصه حرفمو باور نکرده سرشو به نشانه تایید من تکون میده .      داستان جالب علی (پاتریک) پهلوی برادر زاده محمد رضا شاه (پسر علیرضا پهلوی برادر تنی شاه).

                                                      داستان علی پهلوی

    مقدمه:

 علیرضا پهلوی دومین پسر و آخرین فرزند رضا شاه پهلوی و تاج‌الملوک آیرملو و برادر تنی محمدرضا شاه پهلوی در  سال ۱۳۰۱ به دنیا آمد.وی در سال ۱۳۲۳ وارد ارتش فرانسه شد و تا سال ۱۳۲۶ در آنجا خدمت کرد . در ایام خدمت در فرانسه با کریستیان شولوسکی که لهستانی تبار بود، ازدواج کرد و از او صاحب پسری به نام پاتریک پهلوی شد، ولی دربار ایران هیچگاه این ازدواج را به رسمیت نشناخت به همین دلیل همسر و فرزند علیرضا در پاریس زندگی می کردند.

علیرضا پهلوی در ۶ آبان ۱۳۳۳ درست در زمانی که شایعه ولیعهدی او (به دلیل بچه دار نشدن شاه و ثریا اسفندیاری) بر سر زبان ها بود، در یک سانحهٔ هوائی کشته شد. پس از مرگ وی، پسرش علی(پاتریک) را به ایران آوردند و تحت سرپرستی دربار قرار دادند.اما پاتریک(علی) عمویش محمدرضا پهلوی را بانی مرگ پدرش می دانست...

                                                

اما پاتریک که عمویش ، شاه را مسبب مرگ پدرش میدانست و از دربار دل خوشی نداشت کم کم از دربار بریده شد و به دین و مذهب روی آورد . نام خود را به علی پهلوی تغییر داد و پس از ازدواج با همسرش سونیا به خرمدره (ازتوابع قزوین) مهاجرت کرد و در آنجا به کار کشاورزی و دامداری همت گماشت . در اسناد ساواک اینطور اومده که :

...و در اول كار رفت بيمارستان او را ختنه كردند... زمانی كه سونيا (همسر علي پهلوي ) از سوييس آمد در حضور پروفسور عدل و بهمن حجت كاشاني و محضردار دربار  در پونك، سونيا به عقد قانوني والاگهر درآمد و مسلمان شد ... چادر نماز سر مي‌كرد و ضمنا از آن موقع به كلي هيچ مردي به خانه‌ي آنها نمي‌رفت و اصولا مرد را راه نمي‌دادند . والاگهر خودش صبح تا شام در منزل كار مي‌كرد... از همه كناره‌گيري كرده بود و كسي هم به ديدن او نمي‌آمد. نماز مي‌خواند، به مردم كمك مي‌كرد، به اشخاص كور و مريض كمك مي‌كرد، خمس و زكوه، هم مي‌داد...

وی در سال 1354 به همراه دوست همفکرش بهمن حجت کاشانی (برادرزاده سپهبد کاشانی رئیس سازمان تربیت بدنی) طرحی را جهت براندازی رژیم پهلوی برنامه ریزی میکنند و در پی اقدام به مبارزه مسلحانه، بهمن کاشانی کشته و علی پهلوی توسط ساواک دستگیر و زندانی میشود.

اما  بعد از مدتی با واسطه گری تاج الملوک از زندان آزاد و به همراه همسر و فرزندانش به گرگان  و در ملک شخصی پدرش ، کلاله ، زیرنظر ساواک تبعید میشود . و شهرت خود را از علی پهلوی به علی اسلامی تغییر میدهد. ( خفه شدم بس که رسمی صحبت کردم دیگه نمیکشم ببخشید)

پس از انقلاب اسلامی متاسفانه  به علت برخوردهاي نامناسب و سطحي و تندروي‌هاي اوائل انقلاب به جاي تجليل راهی زندان اوين شد . براي انقلابيون اوائل انقلاب غيرقابل قبول بود که برادرزاده شاه سابق واقعاً از سال‌ها پيش مسلمان متشرع و انقلابي باشه اين برخوردهاي نامناسب،  سبب شد که وي پس از رهايي از زندان به خارج (آمریکا) بگريزد. اما اینکه ایشون الان در قید حیات هستن یا نه ؟ نمیدونم . متاسفانه نوشته ها و اخبار متناضی در این باره خوندم . الله اعلم .

اما این چیزا رو هم بدون سند ننوشتم :  سایت 15 خرداد که همراه با اسناد مکتوب ساواک به این موضوع پرداخته  اینجا و اینجا

همچنین یادداشت های عبدالله شهبازی مورخ معاصر در اینجا

 

 یه کمی بریم تو فاز احساسات : نامه علی پهلوی به همسرش در زمان حبس البته به لاتین :

 من در سلول خود تنها هستم، من به خدا فكر مي‌كنم و به تو مي‌انديشم و به فرزندان فكر مي‌كنم و سپس دوباره به خدا مي‌انديشم... به خدا فكر كن... سوزا ! بيانديش كه او همه چيز را گرامي مي‌كند... من هيچ نمي‌دانم ولي مي‌دانم كه خدا وجود دارد و تو را دوست دارم...

 یا حق

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 0:20  توسط مهرگان   | 

 

سلام . قبل از هر چيز بگم اين پست را به احترام و اصرار برخي دوستان نوشتم . هرچندمیدونند که چقدر باهم اختلاف نظر داریم ! 

موخره اي كه مقدمه شد:

 

شايد بشه گفت يه حسن تصادف بود كه زمان نوشتن اين مطالب مستند هري پاتر از شبكه دوسيما بخش شد و خلاصه جيغ همه هري پاتري ها راهم در آورد. منكر مسائلي كه در اين مستند مطرح شد نيستم . مسائل اخلاقي و رفتاري و...اثرات سوء كه ميتونه روي مخاطب داشته باشه ولي خودتون قضاوت كنيد پخش اين گونه برنامه ها الان بعد از چيزي حدود ۱۰ سال ! و پايان هري پاتر، مضحك نيست؟

نوجوان ده سال پيش  با هري پاتر ارتباط برقرار كرد  و باهاش زندگي كرد و الان مستاصله كه چه جوري ازش دل بكنه !

 

از ده سال پيش  تا كنون همواره بوده اند مجامع  ومحافل مذهبي (به خصوص مجامع مسيحي ) كه به شدت كتاب و فيلمش را تحريم كردند اما موج هري پاتر سهمگين تر از اين حرفها بود ...  چطورشده  تو ايران  الان چرتشون پاره شده؟

 

ماجراهاي هري پاتر از آشنايي با يه نوجوان 11 ساله شروع شد  و طي ده  سال با هري پاتر 36 ساله  تموم شد.

 

اینجا هم  مقاله روزنامه کیهانه در وصف هری پاتر که جیغ همه رو در آورد

 

                             http://www.kayhannews.ir/860504/14.HTM

 

يه توصيه به دوستان هري پاتري: يك دور كامل هري پاتر را دوباره بخوانيد وبعد براي هميشه فراموشش كنيد و بيش از اين خودتون را در گير نكنيد ! به درس و زندگيتون برسيد!

 

 

                                                   ****************

                                                           

                                                   ده سال با هری پاتر

 

 

ناخودآگاه دستش را پايين آورد و زخم صاعقه شكل روي پيشاني اش را لمس كرد... در اين 19 سال زخم باعث هيچ دردي براي هري نشده بود . همه چيز خوب بود.

 

بالاخره همه چيز تموم شد هفت سال هيجان و انتظار به پايان رسيد.

يكي از دوستان مي گفت : 7 سال با هر ي پاتر زندگي كردم  بعيد ميدونم فرزندان ما بتوانند ارتباطي را كه ما با هري پاتر برقرار كرديم داشته باشند .(فرزندان ما كه هيچ، كساني كه از اين به بعد خواندن اين مجموعه را شروع كنند هيچ وقت اين احساس را نخواهند داشت!)

 پي گيري اخبار و رويدادها ، مصاحبه هاي خانم نويسنده و ايجاد سايتها و وبلاگ هاي اختصاصي  ... اين همه شور و هيجان و جنب و جوش ، ساعت شماري ،دقیقه و حساب ثانيه هاي پاياني و سر انجام به قول هري پاتري ها انفجار مرگ!!

 

شكل گيري تيم هاي ترجمه و رقابت ناشران و گاها سودجويي برخي مترجمان ! امسال كه  يه ركورد تازه هم ثبت شد !سايت انتشارات هك شد و ترجمه سه فصل اول كتاب چند ساعت قبل از انتشار نسخه انگليسي آن بر روي برخي سايت ها قرار گرفت و تيم ترجمه در عرض يك هفته كل كتاب هفتم را روي سايت گذاشت !!

 

 

واقعيت هري پاتر

 

روزي روزگاري كتاب هاي علمي تخيلي ژول ورن و آيزاك آسيموف و جان كرسيتوفر و ... را مي خوانديم اما حدود ده سال پيش خانم رولينگ با انتشار هري پاتر  در اين زمينه باب تازه اي رو گشود وهري پاتر بزودي بر صدر پرفروش ترين كتاب ها جاي گرفت و خانم نويسنده كه تا اون زمان به گفته خودش حتي يه كاغذ هم براي نوشتن نداشت ثروتش از ملكه اليزابت هم پيشي گرفت .

 

البته من فقط چهار سال با هري پاتر درگير بودم . چهار سال پيش كه بعد از كنكور من هم به خيل هري پاتري ها پيوستم چهار كتابش به بازار اومده بود و همه در انتظار كتاب پنچم بودند. به شخصه كسي رو سراغ ندارم كه هري پاتر رو خوانده باشه و از نظر فكري و روحي درگيرش نشده باشه !

 

اما خوب بهتره رو راست باشيم . بسياري از منقدين  همواره اصرار دارند كه هري پاتر يه سرقت ادبيه و رولينگ با بهره گيري از افسانه هاي ملل مختلف آش شله قلمكار خوبي درست كرده ( احتمالا اونايي كه غير از هري پاتر چند تا كتاب ديگه هم خوانده باشند بدون تعصب  اين مسائل را درك مي كنند)ولي به هر حال باشكايت و جار و جنجال كاري به پيش نبردند. البته  شكي در خلاقيت و نوآوري خانم رولينگ نيست و بايد معترف بود ايشون استعداد فوق العاده اي در غافلگيري مخاطب داره حداقل در كتاب سومش اينو اثبات كرد !

 

به طور كلي ميشه گفت مجموعه هري پاتر هر داستانش پر از ابهام و تناقضه اما خوب نبايد بي انصافي كنيم كتاب اول و دوم خوب پيش رفته ( سنگ جادو و حفره اسرار) و در سومين كتاب (زنداني آزكابان)داستان به اوج خودش رسيده .  در كتاب چهارم (جام آتش) با بازگشت و قدرت گرفتن دوباره لرد سياه يا والدمورت انتظار مخاطب هم به اوج خودش ميرسه ولي متاسفانه بعد از كلي انتظار و هيجان و سرانجام رسيدن ساعت مرگ با يه كتاب سه جلدي كشكي (محفل ققنوس) مواجه ميشه ! كتابي كم مايه و پر كش و قوس كه انتهاي آن به مرگ واقعا غير قابل باور و فاقد ابهت سيروس بلك بيچاره (پدر خوانده هري) ختم ميشه . خود من اصلا فكر نميكردم بيچاره اينجوري از صحنه كنار بره و تا قبل از دخالت دامبلدور انتظار بازگشتش را داشتم!

 

كتاب ششم  (شاهزاده دورگه ) آبكي تر از كتاب پنجم كه با كشته شدن آلبوس دامبلدور(خداي جادوگري) و تنهايي و سردرگمي هري به پايان مي رسد .

سرانجام كتاب هفتم و آخرين سري از مجموعه هري پاتر ، قديسان مرگ، كه پر از سوتي هاي خانم رولينگ است! و به نظر ميرسه علي رقم تبليغات گسترده خيلي سرسري از كنار وقايع گذشته ! واقعا احترام به شعور مخاطب چيز خوبيه!

 

آخر كتاب كه خيلي هندي بود پس چه آسيبي به كتاب وارد مي شد اگر لوپين و تانكس و مودي و فرد كشته نميشدند! يا حقش نبود به لحظه هاي پاياني لوپين بيشتر پرداخته ميشد؟ : لوپين و تانكس به آرامي خفته بودند .

واقعا براي لحظاتي فكر كردم اونا تو اون گير و دار خوابيده اند! (فكر نكنيد گيرنده هام ضعيفند انتظار چنين پاياني رو نداشتم!)

 

اما بالاخره تموم شد و هري ولدمورت را شكست داد و اونايي كه بايد ، به هم رسيدند.

 

 

سوتي هاي هري پاتر هفت از ديد هري پاتري ها(اقتباس از وبلاگ محفل گفتگوي كتاب هفتم)

 

 

**آقا بعد از هری پاتر چی کار کنیم پیشنهاد بدین

 

 ** مک گونکال به هری گفت افراد تو قاب فقط ادای صاحبشونو در میارن اما مثل اینکه دامبلدور از تو برزخ هم ول کن نبود و کل مغزش توی عکس درون قابش بود!

 

**می خواستم همینو بگم دامبلدور چطوری از تو تابلو حرف میزد.

 

 **فرد موند زیر آوار مرد یا بلاتریکس کشتش چون خانم ویزلی خیلی جو گرفته بودش!

 

**جریان مردن سیریوس هم معلوم نشد چی شد اون صداهایی که از پشت پرده میومد و این حرفا...

 

**رولینگ نامرد پست نگفت لوپین و تانکس چه جوری کشته شدند

 

**چرا فحش میدید به رولینگ؟آقا کتاب خودشه دوست داره مگه مجبورتون کرده بود بخریدش؟میدونم بد نوشته بود ولی کسی حق نداره فکر کنه که خودش از رولینگ نسبت به کتاب حق بیشتری داره

 

 **ببینم این وسط آبرفوس از کجا پیداش شد ما قبل از این شیش تا کتاب خوندیم ولی هیچ اشاره ای به ابرفوس نشده بود به جز یه جا که فکر کنم توی جام آتش باشه که دامبلدور می گه فکر نکنم ابرفورس سواد خوندن و نوشتن داشت.

 

**به نظرتون رولينگ خنگ بازي در نياورده؟چطور هري ميتونست تو ذهن ولدمورت نفوذ كنه و بفهمه اون الان كجاست ولي ولدمورت از نفوذ ذهني عاجز بود و در به در دنبال هري ميگشت؟

 

**آقا يكي بگه مگه شمشير گريفيندور را جنه ندزديده بود پس چطور از تو كلاه در اومد؟

 

**آقا کسی موافق نیست بامن ؟ بیایم یه انتقادیه بنویسیم مترجمین عزیز هم به انگلیسی برگردونن بعد بفرستیم به ایمیل رولینگ یا سایتش تا بفهمه که سر سری نمی تونه رد کنه . درسته کتاب خودشه ولی اگه می خواست برای خودش بنویسه مینوشت میذاشت رو طاقچه هر کسی که با من موافقه به این آیدی...

 

 

 **رولینگ گند زد با کتاب آخرش

 

 

                                                        ***************

                                                   

                                                     فيلم هاي هري پاتري

 

 

 

 اولين سري از فيلم هاي هري پاتر ، باعنوان هري پاتر و سنگ جادو  با هزينه بسيار زياد با حمايت كمپاني برادران وارنر  و توسط گارگرداني درجه دو   كريس كلمبوس  ساخته شد و سري دوم آن هري پاتر و تالار(حفره) اسرار  ، باز هم  توسط  همين كارگردان ساخته شد و روي پرده رفت.  فيلمي بسيار ضعيف پر تجمل و كاملا وفادار به كتاب و در حد گروه سني كودك و نوجوان !

 

سنگ جادو

 

 

جالبه بدونيد ساخت اين سري از فيلم هارو به استيون اسپيلبرگ پيشنهاد داده بودند ولي ظاهرا ايشون با خانم نويسنده  سر بازيگران انگليسي  مجموعه به توافق نرسيدن ! مطمئنم اگر اين فيلمها توسط بزرگاني مثل پيتر جكسون و اسپيلبرگ ساخته ميشد چيزي در حد ارباب حلقه ها از آب در ميومد! چنانكه فيلم چهارم : هري پاتر و جام آتش فقط در بخش جلوه هاي ويژه نامزد اسكار شد.

 

فيلم سوم : هري پاتر و زنداني آزكابان كه اقتباس از بهترين كتاب مجموعه هري پاتر بود هم توسط كارگرداني كه ساخت فيلم ناموفق  جوجه اردك زشت از افتخاراتش بود يعني آقاي آنفولونس كوآران كاملا خارج از حال و هواي كتاب ساخته شد . هر چند حضور تاثير گذار گري اولدمن در نقش سيريوس بلك بينوا خيلي از نواقص فيلم را پوشش داد.

 

 يه نكته :از اين مرحله با توجه به روند كتاب و بزرگ شدن شخصيت هاي اصلي و نيز هنرپيشه هاي فيلم  ديگه نميتوان آن را فيلمي براي رده سني كودك و نوجوان تلقي كرد.

 

 

                                                   

                                                 

 

فيلم چهارم : هري پاتر و جام آتش توسط مايك نيول انگليسي ساخته شد و كار نسبتا قابل قبولي از آب دراومد.

 

سري پنجم هم كه تازه اكران شده و نظر منتقدين رو به خودش جلب كرده... بايد منتظر موند.

 

خيلي دوست دارم بدونم در آخرين سري هري پاتر(قديسان مرگ) نقش هري پاتر 36 ساله رو خود دانيل رادكليف بازي مي كنه يا نه؟ جناب رادكليف الان 18 سالشه و تا دوسه ساله ديگه بيست سال رو رد مي كنه بايد منتظر موند و ديد...

 

خلاصه اينكه :

 

**اگر كتابهاي هري پاتر را نخوانديد بر اساس فيلم هاي ساخته شده  قضاوت نكنيد . (يه منتقدي ميگه معمولا افتضاح ترين فيلم ها براساس بهترين رمان ها ساخته مي شوند )البته هري پاتر آنقدرها هم افتضاح نيست و اقتضائات خودش را داره !

 

**اگر فيلم ها در هاليوود و توسط كارگردانان درست و حسابي ساخته ميشد بعيد نبود گوي سبقت را از ارباب حلقه ها هم مي ربود همين طور در مورد بازيگرانش به استثناي گري اولدمن و ريچارد هريس و چندتاي ديگه ...آخه فكرش رو بكنيد بازيگر نقش لوپين (ديويد تاليس) كه ظاهرا بايد آدم بيمار و رنجوري باشه! با اون هيكل و قد و قواره از منم سالم تره!

 

**وقتي نويسنده محترم مثل مار روي داستانش چنبره بزنه بهتر از اين نميشه !

 

 

ولي هيچ كدام از اينا باعث نشد فيلم هاي هري پاتر مثل كتابش در صدر پرفروش ترينها قرار نگيره !

 

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 3:35  توسط مهرگان   | 

 

 سلام بر همه دوستان. راستش براي اين پستم چيز ديگه آماده كرده بودم و قصد داشتم جواب چند تا از كامنت هاي دوستان رو درباره مطالب پست قبلي ام كه يكي از مباحث تخصصي بازاريابي بود مطرح كنم.  اما متاسفانه همين چند ساعت  پيش موقعي كه داشتم راجع به موضوع خاصي تحقيق مي كردم خيلي اتفاقي به مطالبي در همشهري آنلاين برخوردم كه مقايسه بسيار نابجا و زشتي بين شهرام جزايري عرب و آقاي كيم وو چونگ به عنوان دو مفسد اقتصادي بزرگ صورت داده بود. و متاسفانه مشابه و گاها عين همين نوشته ها را در برخي وبلاگ ها مشاهده كردم. كه البته مشخصه اين آقايون اصلا كيم وو چونگ را نمي شناسند و به استناد تشابه اتهام و جرم صورت گرفته و چند خبر پراكنده از اينور و اونور ايشون را يكي از مفسدان اقتصادي گردن كلفت تر از آقا شهرام  معرفي ميكنند.

در قسمتي از اين نوشته اينطور اومده:  الان نام كيم وو چونگ نه نام يكي از مفاخر كشور كره كه نام يكي از بزرگ‌ترين شهرام جزايري‌هاي اين كشور است .

كيم وو چونگ ، بنيان گذار و مدير سابق شركت  دوو ، مرد اول اقتصاد و صنعت كره است . كسي كه كره صنعتي و مدرن امروز وامدار تلاش هاي اونه . در نيمه اول دهه 90 به عنوان نماد صنعتي كشور كره معرفي شد. عناوين بزرگ‌ترين كارآفرين قرن بيستم و پدر توليد و صادرات كره جنوبي هم از ديگر افتخاراتشه . در كره لقب جادوگر هم بهش داده اند.

اما شهرام جزايري عرب كيه؟ نماد اقتصاد و صنعت ؟ يا سمبل دله دزدي! ؟

مديران  خودساخته اي مثل كيم وو چونگ ، انگشت شمارند اما دله دزد هايي مثل شهرام خان كه احتمالا پر و بالشون يه جاهايي گير كرده و از مرغ دوني انداختنشون بيرون ، هميشه بودند ، هستند و خواهند بود.

كيم وو چونگ كيست ؟

«كيم وو چونگ» رئيس(سابق) هيئت مديره و موسس تشكيلات دوو  در 19 دسامبر 1936 در شهر «تاگو» كره به دنيا آمد . پس از اتمام تحصيلات ابتدايي و متوسطه در سال 1960 موفق به اخذ دانشنامه اقتصاد از دانشگاه يانسي كره شد . پس از يك سال خدمت در شوراي توسعه اقتصادي كره كه يك ارگان دولتي است در سال 1967 «شركت صنايع دوو » را تاسيس كرد .

شركت دوو از طريق بيش از 70 شعبه و نمايندگي در رشته هاي مختلف صنعتي از قبيل احداث ساختمان ، كشتي سازي ، توليد وسايل نقليه، ماشين آلات سنگين و سبك ، ربات، دستگاههاي مخابراتي و محصولات الكترونيكي ، محصولات خانگي و منسوجات در داخل و خارج كشور كره فعاليت تجاري داشته و با نقاط مختلف جهان مناسبات تجاري برقرار نموده . (يه نكته : راستش دقيقا نميدونم اين اطلاعات مربوط به چه سالي ميشه ولي كتاب من كه بعدا معرفي اش مي كنم چاپ بيست و يكم ، سال 83 است)

آقاي كيم در سال 1978 ضمن اهدا كليه دارايي خود بنياد دوو را تاسيس كرد . اين بنياد تا كنون (زمان ترجمه اين كتاب) 5 بيمارستان عمومي روستايي احداث نموده است .

آقاي كيم در سال 1989 كتابي ارزشمند به قلم خودش (بر خلاف كتابهاي سفارشي خيلي ها...) تحت عنوان سنگ فرش هر خيابان از طلاست را با اين هدف منتشر كرد:

«دير زماني است كه همواره آرزو داشتم آنچه از ساحل درياي زندگي به دستم رسيده همراه با تجربيات شخصي زندگي خود به گونه اي تنظيم و آنها را با جوانان كه اميد هاي آينده كشور هستند در ميان بگذارم ...»

به عنوان يه دوست خواندن كتاب ازرشمند  «سنگ فرش هر خيابان از طلاست»  كه واقعا هر جمله اش طلاست رو توصيه ميكنم . كتابي خطاب به همه جوانان نه فقط مردم كره . نميدونيد چقدر متاثر شدم وقتي پيام آقاي كيم رو خطاب به جوانان ايراني مبني بر سازندگي كشور پس از 8 سال جنگ تحميلي خواندم :

« در اين اواخر من خود شاهد مجاهدت هاي شگفت آور مردم ايران براي بازسازي و ترميم ويراني هاي جنگ 8 ساله با عراق بودم و ترديدي ندارم كه نويد بخش آينده اي روشن و پربار خواهد بود...       ترديدي ندارم كه جوانان ايراني مي توانند قهرمانان نوين تاريخ بزرگ ملي خود و جهان آينده باشند...  »

اما افسوس ...  سال1997،  شرق آسيا با بحران شديد اقتصادي مواجه شد و دود اين آتش دامان دوويي‌ها را هم گرفت. اين شركت بزرگ و چندمليتي با بحران شديد نقدينگي و فروش روبه‌رو شد. كيم به جاي اين‌كه نيروي انساني دوو   يا دامنه فعاليت‌هاي اين شركت را كاهش دهد، تصميم عجيبي گرفت! او به همه مديران دستور داد تا دارايي و سود شركت را بيش از آن مقداري كه هست، نشان دهند تا از اين طريق بتوانند وام بيشتري از بانك‌ها بگيرند.

تحليلگران اقتصادي، اين پنهان‌كاري را بزرگ‌ترين اشتباه طول عمر كيم مي‌دانند.   شركت دوو  در سال1999 اعلام ورشكستگي كرد و كيم كه  براي يك گردهمايي تجاري در چين به سر مي‌برد، از بازگشت به كره امتناع كرد دادستان كره، پرونده فساد شركت دوو را به سركردگي كيم وو چونگ به جريان انداخت. جرم كيم، حساب‌سازي و اختلاس بود. دادستان كره‌اي كيم بيچاره را تحت تعقيب كيفري قرارداد و دست به دامان پليس بين الملل هم شد. كيم شش سال به زندگي مخفي خود در كشورهاي مختلف دنيا (آلمان، فرانسه، سودان و ويتنام) ادامه داد  اما سرانجام با شجاعت به كشورش بازگشت :

وى در بيانيه اى كتبى كه همزمان با ورودش به فرودگاه بين المللى اينچيون منتشر شد گفت: «سرم را به زير مى افكنم و به خاطر دردسرآفرينى براى مردم بر سر مشكلات گروه دوو پوزش مى خواهم .من هر مسؤليتى كه در رابطه با حادثه گروه دوو متوجه من باشد به عهده مى گيرم. من عميقاً متأسفم.»
 

مأموران پليس كره درمقابل چشمان متحير ميليون‌ها كره‌اي كه به صورت زنده ماجرا را مشاهده مي‌كردند، در همان پاي پلكان هواپيما، دستبند به دستان مرد اول  اقتصاد و صنعت كره مي‌زنند و او را به بازداشتگاه مي‌برند.
پس از دستگيري كيم، دادستان مذكور تقاضاي اشد مجازات را براي كيم كرد، يعني حبس ابد. اما قاضي دادگاه به دليل آن‌كه كيم از بيماري قلبي رنج مي‌برد، صلاح‌ديد كه ده سال حبس براي كيم كفايت مي‌كند.

برخي محافل اقتصادي كره و بسياري از مردم كره به دليل علاقه خاصي كه به اين مرد داشتند، و نيز به خاطر نقش بسزاي كيم در رشد اقتصادي كره، خواهان كاهش دادن اين حكم و حتي تبرئه كيم شدند.  چهار ماه بعد دادگاه ديگري تشكيل شد و حكم دادگاه اول را فقط يك سال و نيم كاهش داد: هشت سال و نيم حبس به اضافه ده ميليون وون جريمه نقدي. آن هم در حالي كه پيرمرد نماد اقتصاد و صنعت كره، روي صندلي چرخدار نشسته و به دست او سرم وصل بود!

در فساد اقتصادي كيم وو چونگ هيچ شكي نيست اما اي كاش نويسنده محترم همشهري آنلاين و برخي وبلاگ ها به جاي مقايسه غلط مفسدان اقتصادي گردن كلفت! ،به مقايسه نحوه برخورد با فساد اقتصادي در ايران و كره  و خصوصا در اين دو مورد مي پرداختند.

بله شهرام خان پس از چند صباحي گذراندن عمر در يك سوئيت درجه يك٬ اقدام به فرار نمودند و بعد از فرارشون آقايون يادشون افتاد بايد خيلي وقت پيش حكمي صادر ميكردند . اما مرد اول صنعت كره ... هرچند به نظر من حقش نبود ولي ديدين كه عاقبت الامر چه شد !!!


واقعا حيفه  سنگ فرش هرخيابان از طلاست را نخوانيد . با اجازه چند جمله ازش انتخاب كردم به عنوان حسن ختام :

*در گوشه اي نشستن و احساس حقارت و ناتواني كردن در واقع خيانت به خلق آدميست .

*فراموش نكنيد هر چه امروز داريم روزي غير ممكن تصور مي شد .

*صحنه نمايش به شرق باز مي گردد.

 

سنگ فرش هر خيابان از طلاست (پر فروش ترين كتاب سال...؟)
نوشته كيم وو چونگ
ترجمه محمد سوري

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 2:43  توسط مهرگان   | 

 

در ایام  دهه فجر  و 28 امین سالگرد انقلاب اسلامی هستیم و مناسب دیدم چند خطی راجع به چند کتاب جالب ، نیمه جالب و افتضاح بنویسم. ظهور وسقوط پهلوی (ارتشبد حسین فردوست) ، کاخ تنهایی (ثریا اسفندیاری بختیاری) و پاسخ به تاریخ (محمد رضا پهلوی) در واقع پهلوی ها از زبان خود پهلوی ها !

ظهور و سقوط سلطنت پهلوی
 
این کتاب، خاطرات حسین فردوست ، یکی از  برجسته ترین و موثرترین چهره های سیاسی و اطلاعاتی عصر پهلوی است . حسین فروست پسر یکی افسران دون پایه رضا شاه بوده که در دوران کودکی به عنوان دانش آموز مدرسه نظام وارد کلاس خصوصی شد که رضا خان برای ولیعهدش محمدرضا ترتیب داده بود و به دو دلیل مورد توجه رضا خان قرار گرفت اول اینکه حسین پسر یک افسر دون پایه بود و در صورت بروز اتفاق یا حادثه ای و... مشکل حادی پیش نمی آمد! از طرفی هم تمایل داشت در کنار فرزندش دوست و همبازی شجاع و زیرک و درسخوانی همچون حسین باشد...
در دوران سلطنت محمدرضا پهلوی ، فردوست نه تنها صمیمی ترین دوست او بود بلکه تنها فردی بود که با شاه و ملکه بر سر یک میز غذا می خورد و به عنوان چشم و گوش محمدرضا عمل میکرد.

به نظر من این کتاب مستند ترین کتاب تاریخ پهلوی است و حاوی  ریزترین و محرمانه ترین مسائل دربار و حکومت ، شاه و خانواده اش،ارتباط دست های پشت پرده و ازدواج های شاه و به خصوص درباره فرح ، ام آی شش ، و شکل گیری ساواک ... است.
فردوست از جمله افرادی بود که با سقوط پهلوی در ایران ماند دستگیر و محاکمه شد  اما خوشبختانه فقط محکوم به حبس شد و در زندان و در سالهای پایان عمرش این کتاب ارزشمند را به نگارش در آورد.
این کتاب توسط عبدالله شهبازی مورخ برجسته معاصر ، در دو جلد تدوین وتنظیم شده است. اگر دوست داشتید برای کسب اطلاعات بیشتر به کتابخانه وب سایت عبدالله شهبازی یه سری بزنید ٬مراجع کنید به قسمت پیوندها : یادداشت های عبدالله شهبازی !

با همه اینها به نظر من جناب فردوست خیلی مارمولک بازی درآورده . خودش رو از تمام وقایع کنار کشیده انگار نه انگار که آقا ...

 نتونستم یه عکس درست و حسابی از حسین فردوست پیدا کنم !

 

کاخ تنهایی 

کاخ تنهایی شرح زندگی پرماجرای ثریا اسفندیاری بختیاری همسر دوم محمدرضا پهلوی است که در آستانه 60سالگی (الان باید 70 سالش باشه که البته دار فانی را وداع گفتند) با نگاهی رمانتیک و عاشقانه یک اثر عشقی - تاریخی را پدید آورده است. ثریا اسفندیاری از پدری ایلیاتی و مادری آلمانی به دنیا آمده و اگر از بد حادثه گرفتار خاندان پهلوی نمی شد(البته خودش اینو یه شانس بزرگ تلقی میکنه)  با تربیت و تحصیلاتی که داشته احتمالا می توانسته فردی مفید و موثر برای جامعه خود باشد .
این کتاب از نظر تاریخی زیاد قابل استناد نیست و حتی در روشنترین مسائل به بیراهه رفته است . مثلا مهر و عطوفت بی دریغ محمد رضا شاه نسبت به دکتر مصدق ! اما چیزی که آدم را نسبت به خواندن این کتاب ترغیب می کند تصویری است که از داخل دربار ، روابط افراد خاندان پهلوی و دوستان و اطرافیانشان داده است .

                     ثریا ی۱۶ ساله و محمدرضا شاه سی وچند ساله

 

پاسخ به تاریخ

 پاسخ به تاریخ دست پخت محمدرضا شاه به کمک کریستان می یار نویسنده فرانسوی است که به نظرم بهتره خودتون درباره این کتاب قضاوت کنید:
«من نمی توانم از همه کارهای ساواک دفاع کنم ممکن است با افرادی که دستگیر می شدند با خشونت رفتار شده باشد! اما دستورات دقیقی برای خودداری از هرگونه سوء رفتار داده شده بود .هنگامی که صلیب سرخ خواست رسیدگی کند در زندان ها به روی نمایندگانش باز شد به توصیه هاشان توجه کردیم و از آن زمان ما شکایت دیگری نشنیدیم!» (پاسخ به تاریخ ، صفحه 341)

روی جلد کتاب نوشته شده:«خواست من این است که متن انگلیسی پاسخ به تاریخ ، متن نهایی آن باشد» فکرش رو بکنید مترجم بیچاره چقدر اشتباهات تاریخی و اراجیف آقارو یادآوری کرده! . (ترجمه دکتر حسین ابوترابیان)

به نظر من مرگ در زندگی انسان حادثه کوچکی نیست!چقدر خوبه که آدم وقتی میدونه ساعات پایانی عمرشو داره طی می کنه اونقدر عزت نفس و شجاعت داشته باشه که حداقل به خودش دروغ نگه!

 

 

یاد یه کتاب دیگه هم افتادم که به نظرم خواندنش خالی از لطف نیست «این سه زن» اثر مسعود بهنود که روایت جالب و متفاوتی از سه زن عصر قاجار و البته بیشتر پهلوی است: مریم فیروز(دختر فرمانفرما و همسر کیانوری) ٬ اشرف پهلوی و ایران تیمورتاش (دختر وزیر بخت برگشته رضا شاه)


 نوشته شده در تاریخ ۱۸/۱۱/۸۵

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 17:50  توسط مهرگان   |