تبليغاتX
شکلات داغ

شکلات داغ

فراتر از خاطرات روزمره

مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر

ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم

سلام  سلام و سلامتی...

اول : عید ۸۸۸۸ و میلاد امام هشتم(ع) رو تبریک میگم.

دوم: شکلات داغ چهار ساله شد. وبلاگ جون تولدت مبارک!!

سوم : تشکر می کنم از پست  دلنشین  و بازی هشت بلاگی!!  جناب دکتر ابراهیم: 8/8/ 88

8 دوست و 8 آرزو !  برای هشت نفر از دوستان وبلاگی خود یک دعا و یا یک آرزوی خوب بکنید!

منم که همیشه خوره بازی و بازی کردن داشتم و دارم !

پس آرزو میکنم :

علیرضا وطن دوست (حکایت همچنان باقیست) : هیچوقت گرفتار  آدمای بیوتن نشن  .بعد از اتمام تحصیلاتشون به سلامتی و سربلندی به وطنشون برگردن و  یه گاوداری خیلی خیلی بزرگ هم تاسیس کنند(برای مدیریتش میتونید روی من حساب کنید!!)

دکتر ابراهیم (از اینجا ... از آنجا) : تاسیس و مدیریت یه شبکه خصوصی .یه ابر رسانه !! مستقل ِمستقل . مصون از غرض ورزی ها و سیاست بازیها ٬ فقط برای فرهنگ سازی و آگاهی و اطلاع رسانی به مردم فهیم ایران زمین 

حاج امین (الهی... گاهی ... نگاهی) :یه شرکت ساختمانی خیلی خیلی بزرگ تاسیس کنن بعد شهردار تهران بشن ...  

هدی(سایه دوست) : مدیریت و هدایت یه تور گردشگری ویژه مناطق جنوبی ،بوشهر و پارس جنوبی

الی(ستاره): برپایی نمایشگاه های بین المللی برای آثار ارزشمند و هنریشون و چاپ مجموعه اشعار و متون ادبی

فاطمه(مرا با برکه ام تنها بگذار) : تاسیس و مدیریت رستوران های زنجیره ای . روی مشارکت منم حساب کن

خاله بهار(کلک بهار): یه دل بزرگ و یه آسمون ستاره

مهدی صابری(کاراته بندر لنگه) : حضور مستمر ایشون و شاگردانشون در سطح ملی و بین المللی

 

                                                ************


طبق روال همه بازی های وبلاگی ،از دوستان خوب مجازیم دعوت میکنم به بازی 8 دوست 8 آرزو در وبلاگ های قشنگشون

** دکتر ابراهیم(از اینجا از آنجا) و 8 دوست 8 آرزو

** دخت هرمزگان ( بنگری) و 8 دوست 8 آرزو


اضافه شده در تاریخ ۱۳/۸/۸۸

                                        

مسعود رسام

در بحبوحه جنگ و موشک باران و فشار روحی، ما سعی کردیم بچه ها رو شاد کنیم و مردمو بخندانیم...

یادش گرامی

**دیشب عجب زلزله خفنی اومد!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 3:15  توسط مهرگان   | 

به نام آنکه آفرید از عدم

 

ميخوام براي کفترا يه خورده گندم ببرم

اونجا که گنبدش طلاست، با کفتراش پر بزنم

دوسش دارم ، اماممه ، در خونشو در مي زنم 

 

         ******           

بابام ميگه امام رضا مريضارو شفا مي ده 

دواي درد مردمو از طرف خدا مي ده

                                    

       

ميخوام برم به مشهد و يه هفته اونجا بمونم

تو حرم امام رضا(ع) نماز حاجت بخونم

بهش بگم امام رضا جانم فدات

مريضارو شفا بده

دواي درد مردمو از طرف خدا بده

ميخوام برم امام رضا به خدا دلم تنگه ديگه...

 

                                                                                     زنده یاد آقاسی

** از پست آبان 86 خودم کش رفتم

**شعر جدید آیت الله صافی گلپایگانی "خاکسار دوست" اینجا

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:14  توسط مهرگان  

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

هنوز من نبودم که تو بر دلم نشستی

سلام سلام  و سلامتی ...  

چند روز پیش بالاخره اهل خونه  از کار و بارشون مرخصی گرفتن و تونستیم تا آخر شب لوله های فاضلاب خونه  روبراه کنیم!! (خوشا به سعادت شهرداری)

منم که بیکار!! یه گوشه نشستم به نگاه کردن . توجه داشته باشین بعد نظارتی مدیریت!!  (نکته :  درسته این کارا ، کار آقایونه ولی وقتی موقعیتش هست،  دیدن و سر در آوردن و یاد گرفتن که ضرری نداره!!)

اول پیدا کردن انشعاب و بعد  کندن زمین،  برش لوله با سنگ فرز و جا انداختنش . و بالاخره پر کردن گودال !!

پر کردن گودال . چه حس خوشایندی داره ...


بیل ، از خاک ، پر و خالی میشد و لوله ها زیر تلی از خاک مدفون می شدن.

 زل زده بودم  و نگاه میکردم ...

بیل ، از خاک ، پر و خالی میشد و لوله ها زیر تلی از خاک مدفون می شدن...  باز  فکر و تخیلم  رها شد و رفت ...

رفت و رفت و رفت ...  رسید به 1400 سال پیش . حتی بیشتر! 

می بینم : مردی قوی هیکل . سیه چرده و سوخته از آفتاب .

طفلش رو در آغوش میگیره . دخترک  در گرمای آغوش پدر حس محبت و  امنیت رو سر میکشه و میخنده . میخنده و با تمام وجود  قهقهه ای سرمیده ... قههه ای به وسعت زمینو آسمون  

انگار اون بالا بالا ها هم خبریه ... خنده و قهقهه دخترک ،  بدجوری دل فلک و افلاکیان رو لرزانده .

اعرابی سیه چرده ...  نه سیه دل !  فارغ از خنده و دل ِ فلک و افلاک ،خم شد و دخترک  بینوا رو به دلِ تاریکی و ظلمت گور سپرد ...

خنده آسمانی چه زود محو شد . این قهقهه چه زود گریه شد . خون شد دل فلک و افلاکیان...

دخترک در گور تقلا میکرد...

دستان ضعیفشو دور انگشت پدر حلقه کرد ...  شاید شاید  این دل سیاه بلرزه ... اما نلرزید...

  خاک پاشید و خاک پاشید و خاک پاشید ...

سوره نحل آیات 58 - 59

هر گاه یکی شان به دختر مژده یابد رویش سیاه می گردد در حالی که خشم و اندوه خود را فرو می خورد 58  از ناگواری خبری که بشارتش داده اند ...

بگردند پنهان ز اقوام خویش

که عارست دختر در این تیره کیش

بپرسند از خود چه باشد روا؟

نگهدارم این طفل اندر سرا؟

ویا آنکه زنده به گورش کنم

خود از بستر خویش دورش کنم ۵۹

  خدایا عدالتت رو شکر !! پس کجایی؟   

سوره تکویر آیات 1- 9

پیامبر !! بیاد آر آن وقت و روز

شود تار، خورشید گیتی فروز  1

هرآنچه ستاره است در آسمان

شود تیره و تار در یک زمان 2

دیگر کوه ها را نماند قرار3

شتر بچه اش را نهد در کنار4

زمانی که با شور و جوش و خروش

بگردند محشور کل وحوش  5

... بپرسند ز آن دختران در حضور

از آنها که گشتند زنده به گور8

که آن بی گنه دختران بی پناه

بکشتیدشان بر کدامین گناه؟ 9

1400 سال گذشته اما  گور جاهلیت هنوز سرجاشه !! با این تفاوت که گورکنش دیگه عرب جاهلیت نیست !! خود خانوم خانومای تحصیل کرده و امروزی  زحمت حفاریشو تقبل میکنن !!


** به نظم درآوردن آیات قرآن هنر قشنگیه!!

 ** میگم خدا خر رو دید که بهش شاخ نداد یه نگاهی به این خبر بندازین: اینجا

**ببین این بیل و کلنگ و امر خطیر نظارت و مدیریت ما رو به کجاها رسوند


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1:51  توسط مهرگان   | 

به نام آن که آفرید از عدم

به انسان عطا کرد فکر و قلم

سلام ...

از خیلی وقت پیش (فکر کنم از سال هزار و سیصد و درشکه بود ) که تصمیم داشتم پستی رو به 11 سپتامبر اختصاص بدم . البته و صد البته 11 سپتامبر 1973  

 انقلاب شیلی و سالوادور آلنده، کودتای آمریکایی آگوستو پینوشه و  به خاک و خون کشیده شدن هزاران تن از مردم شیلی  !!

یکی دو سال پیش میخواستم این مطالب رو به تفصیل و تحلیل روی وب بذارم  اما در اون موقع دور از خونه و کاشونه بودم و در نتیجه منابع قابل استناد لاموجود!!

 حول و حوش 11 سپتامبر امسال  ( خیلی هم ازش نگذشته نه؟)  خرت و پرت ها و ورق پاره هامو  زیر و رو میکردم : تصاویری از سالوادور آلنده ، ویکتور خارا، پابلو نرودا و حتی ایزابل آلنده ی خودمون!! و و و ...

رسیدم به عامل کودتا (پینوشه)  و طراح کودتا ...

هنری هنری هنری کسینجر

طراح کودتاهای جورواجور ، طراح کودتای خونین11 سپتامبر 1973 شیلی ، آتیش بیار جنگ ویتنام که در سال 1973 به خاطر سر و سامان دادن به جهنم آمریکایی ها در ویتنام مفتخر به دریافت جایزه صلح نوبل شد !!!  نوبل صلح 1973 ...



  صلح نوبل ؟!جایزه ای برای خدمت به صلح جهانی؟؟!!

متاسفانه تاریخ 103 ساله صلح نوبل (دقیقا از سال درشکه) خدمت رسانی به صلح و صفا و گل و بلبلو تایید نمیکنه

 و باز هم متاسفانه، نگاهی گذارا به فهرست برندگان صلح نوبل( اینجا) چیزای ناخوشایندی رو در ذهن تداعی میکنه !!

  مسئلتن : صلح نوبل  به چه کشورهایی ، چه سازمانهایی و چه انسان هایی و در راستای چه خدماتی  تعلق گرفته ...  

 

به طور کلی  برندگان جایزه صلح  نوبل رو به میشه به سه گروه تقسیم کرد :

گروه اول : جانیان و جنایتکاران جنگی      گروه دوم : بندگان استعمار     گروه سوم : آدمهای حسابی

 

1 -   جانیان و جنایت کاران جنگی

افرادی چون

 مناخیم بگین !! نخست وزیر سابق رژیم صهیونیستی . قال مناخیم : من یک تروریست سابق هستم

هنری کسینجر !!  آتیش بیار جنگ ویتنام  ، طراح کودتاهای جورواجور از جمله کوتای خونین شیلی (یکی از خونبار ترین کودتاهای آمریکای لاتین . 11 سپتامبر 1973 کاخ ریاست جمهوری بمباران شد و رئیس جمهور منختب سالوادور آلنده کشته شد و هزاران تن از مردم شیلی کشته یا مفقود شدن!!)

شیمون پرز ، اسحاق رابین ، جیمی کارتر و ...

 

۲- بندگان استعمار (آدمای بیخود)

بعضی ها(متاسفانه چند تا از دوستان خودم )  به بعضی از این آدما ارادت ویژه ای دارن !!

 ولی من بهشون میگم آدمای بیخود !! آدمایی که جایزه و اعتبار میگیرن تا با آب و آردشون به نانوایی دشمن کمک کنن!!

انورسادات : رئییس جمهور مصر که به خاطر عادی سازی روابط با اسرائیل ( قرارداد کمپ دیوید) شد مرد صلح و آرامش !!

راه دوری نریم بانوی حقوق بشر خودمون  شیرین عبادی !! اینجا

 

۳- آدم حسابی ها

که احتمالا برای حفظ آبرو و  گذاشتن کلاه شرعی رو کله کچل و  گرگری جایزه صلح نوبله . آدمایی در ردیف :

 نلسون ماندلا :  مشهورترین چهرهٔ مبارزه علیه آپارتاید در آفریقای جنوبی

 مارتین لوتر کینگ :  رهبر جنبش ضد نژاد پرستی سیاهپوستان آمریکا

  یاسر عرفات :  مرد بزرگی بود . تو دسته سوم جا میگیره نه؟

 

** یه پارازیت : فکر کنم آه مردم شیلی در ۱۱ سپتامبر ، آمریکایی ها رو گرفت


 الهی به امید تو ! نه خلق روزگار


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 2:20  توسط مهرگان   | 

  سلام که نام خداست ... بازم سلام

از اون رمضان تا این رمضان... واقعا یک سال گذشت؟

سال گذشته اولین رمضان تابستانی بود . یادش یخیر ... گرما و گرد و خاک خوزستان . آلودگی های شیمیایی و رایحه نه چندان مطبوع ناحیه صنعتی ... همیشه ی  خدا به صحت و سقم روزه هام شک می کردم .ای خدا این همه ذرات و غبارهای جور واجور تو حلقمون میره روزه م باطل نشه!! از اون طرف خط هم(خط تلفن) دائم سفارش میکردن از ماسک استفاده کن!!

آخه کدوم ماسک ؟ چه ماسکی ؟ ماسک زدن افاقه نمیکنه هیچ، تازه بیشتر نفستو بند میاره !!

عجب رمضانی بود  ! عطش !! و چقدر با صفا!

امسال همین جا هستم . خونمون و شاید این آخرین رمضانم باشه!!


خیلی وقته حتی یه نیمچه پست مدیریتی هم  ننوشتم. فکر کنم آخرین پست مدیریتی ،مدیریت اخلاق بود       "" هیچ راه درستی برای انجام کاری نادرست وجود ندارد!! "" اینجا و اینجا 

پس بد نیست بعد از مدت ها بریم تو فاز مدیریت . مدیریت یعنی زندگی ! زندگی یعنی مدیریت !!

 دوستان حتما با کمپانی  یا بهتره بگم امپراطوری عظیم تجاری و  صنعتی HOT CHOCOLATE آشنا هستن.

و اینکه در شرایطی که تلاطم  بحران مالی  جاری جهانی ، که غول هایی مثل  جنرال موتورز رو از پا انداخته و همه صنعت داران نامی رو دست به عصا کرده ، این تشکیلات تونسته با حفط ثبات و انسجامش بحران جاری رو به خوبی حل و فصل کنه .

 و به حق همه این ها رو باید مدیون نبوغ و مدیریت خانم بهمن دونست .

کمپانی HOT CHOCOLATE

 شرکت HOT CHOCOLATE در سال ...(نمیدونم چه سالی بود!!) پایه گذاری شد و با مدیریت و ذکاوت این مدیر جوان (خانم بهمن) خیلی زود توانست به رشد و توسعه سریع و قابل توجهی دست پیدا کند .

فکر نکنم  نیاز چندانی  به معرفی  HOT CHOCOLATE  و محصولاتش (انواع شکلات و کاکائو،قهوه و نسکافه و ... )باشه .

HOT CHOCOLATE و مدیریت خانم بهمن

بیوگرافی؟ اینکه یه نابغه چه سالی به دنیا اومده و کجا و کی مرده چه اهمیتی داره ؟ چرا هوش و خدمات باید زیر سایه بیوگرافی بره ؟پس بی خیال سال و ماه و تولد و مرگ!!

تصميم گيري سريع و موكد و بدون تاخير و هميشه جواب سريع و صريح دادن از خصوصيات برجسته این مدير توانمند ایرانی بود .

هر وقت مدیری یا کارمندی مشکلی رو باهاش در میان می گذاشت ، خانم مدیر ما در حالی که يك دستش رو  در جيب و دست دیگرش را به پیشانی می کشید به زمین خیره می شد (دقیقا مثل من!!) ، کمی فکر می کرد و با اقتدار كامل پاسخ مثبت يا منفي خودشو  اعلام مي‌كرد : این طرح خوبه این  طرح بده . این باید اینجا باشه اون نباید و...

تصمیماتی که این خانم مدیر  در زمینه های مختلف  اتخاذ می کرد تاثیرات شگرف و قابل توجهی داشت  و داستانهاي زيادي در مورد توانايي مرموز تصميم گيري سريع خانم بهمن نقل مي‌شد و حتي كار به دخالت دادن نيرو هاي فوق طبيعي هم كشيده شده بود.

 

خوب ... هر چقدر هم که جوان باشی بالاخره یه روز باید جاتو بدی به جوان ترها !

تقریبا همزمان با شروع بحران مالی بود .  (بحرانی که الان همه رو بدبخت کرده و ما رو خوشبخت!!) که خانم بهمن به خاطر بیماری و وضعیت نسبتا نا مطلوب سلامتیش ، تصمیم به کناره گیری از ریاست هیئت مدیره HOT CHOCOLATE  گرفت .

 مدیران موفق و انسان های بزرگ همیشه با اقتدار و بزرگ منشی  صندلی شونو (یا میزشون؟؟) واگذار میکنن!!

 و برای مدیران جوان چه میراثی ازرنده تر از علم و تجربه

خانم بهمن وقتی به تشویش و نگرانی خاطر جانشین جوانش پی برد تصمیم گرفت راز موفقیتش رو  برای مدیر جوان و مدیران جوان برملا کنه که از زبان خودش می شنویم :

لوبیا ! این است راز قانون موفقیت !!

                                       

مدیریت برمبنای لوبیا : از تئوری تا عمل !

راز كار من لوبياست . سالها قبل پي بردم كه اگر تصميم گيري در مورد مسئله اي رو  عقب بندازی آن مسئله بسيار بدتر و مشكل تر از قبل خواهد شد !!  اين بود كه  روشي رو براي تصميم گيري سريع ابداع کردم.  به اين ترتيب  كه  مقداري لوبيا تهیه کردم و داخل جيبم ریختم و هر زمان كه مجبور می شدم در مورد سوالي جواب بله يا خیر بدهم مقداري از اون لوبياها رو به اندازه يك مشت بر مي‌داشتم و در داخل جيبم شروع به شمارش آنها مي‌كردم. اگر مجموع اين لوبياها عددي فرد بود جواب منفي و اگر مجموع آنها زوج بود جواب مثبت مي‌دادم !!

فرقي نمي كرد كه جواب من مثبت باشه يا منفي ! چيزي كه مهم بود اين بود كه جريان تصميم گيري به تعويق نيفته. البته تصميمات من گاهي اوقات غلط از آب در مي‌اومد و اين اجتناب ناپذير بود.

 اما، چه درست و چه غلط، تصميم گيري بايد هرچه سريعتر صورت بگیرد تا بتوان انرژي خود را صرف چيزهايي كه واقعاً اهميت دارند نمود .

 و  مدير جديد نيز همراه با مقداري لوبيا در  داخل جيب، پست مديريت را از آن مدير توانمند تحويل گرفت ...

خوب دوستان ...

** شناختن این مدیر توانمند ایرانی آی کیو (IQ) بالایی نمیخواد . اگر یه کم حواستون جمع باشه متوجه میشین که خانم بهمن خود من هستم .

  **  بله خود خود بنده! نشون به اون نشون که اسم کارخونه ام شکلات داغه!! اسم دومم هم بهمن گانه !

**  این جوجه مدیر جوونی هم که رازمو باهاش در میون گذاشتم دقیقا یادم نیست کی بود . نوه ام ؟ نتیجه ام ؟ ندیده و نبیره و چه میدونم . هر کی که هست به خودم رفته که توی  این بحران مالی تا اینجای کار سر بلند بوده !!

حتما این عکسو ببینید!!  اینجا

از لطف خواهر خوبم سمیره جان ،در وبلاگ انبه میناب ممنونم به خاطر یادآوری ها

با تاخیر یک روزه ،  31 آگوست روز وبلاگ رو به همه دوستان وبلاگی تبریک میگم اینجا .

در طول این سه چهار سال وبلاگ نویسی ، با دوستان و وبلاگ نویس های عزیزی آشنا شدم . دوستانی که دیگه نیستن یا حضورشون محو و  کم رنگ شده و تنها کامنت ها شون به یادگار مونده .  برخی، گاهی ردپایی از خودشون به جا میذارن (پریسا خانم و وبلاگ کندیمیز . اگر میدونستی وقتی کامنتت رو میبینم چقدر خوشحال میشم بیشتر سر میزدی ) . دوستان بلاگر هرمزگانی دکتر ابراهیم، دخت کنگ ، بنگری ، انبا میناب ، بندر جاسک ، آسک  و  افتخار آفرینی های آقای صابری و ... 

و دوستان همیشه همراه

و دوستان و وبلاگ های جوانتر  

به قول نویسنده شازده کوچولو : برای بزرگترهایی که زمانی بچه بودن!! منظورم ادامه مطلبه !!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 13:26  توسط مهرگان   | 

مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر

ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم ... سلام

از نقطه نظر نویسنده ، سعدی و شعرش توجیه خوبی هستن  برای نوشتن این کتاب  :

        آینه گر عیب تو بنمود راست                خود شکن،آیینه شکستن خطاست 

   ...  چه خوش گفت آن مرد دارو فروش           شفا بایدت ،داروی تلخ نوش

 

"" تباهی اخلاقی و بی صفتی ایرانی بدبختانه ضرب المثل است ...

از تمام صفاتی که سیرت ایرانی را تشکیل میدهد ،بعد از خودخواهی بی حد و حساب در میان آانها رواج بسیار حاصل کرده است حرص پایدار در کسب مال و جمع ثروت از راه غیر حلال است .

ایرانیان دزدند و محال است کسی بتواند منکر این معنی بشود . انسان در ایران خود را اغلب در غارهای علی بابا و دزدانی که وصف آن در هزار و یک شب آمده است می بیند ...

این کار ( خلقیات ما ایرانیان ) ممکن است یک تفنن ادبی به نظر بیاید ولی در حقیقت فوق العاده مفید و برای ناظران مسائل ایران قابل استفاده می باشد . ""

** خلقیات ما ایرانیان – محمدعلی جمالزاده – 1345 چاپ آلمان

یه جایی رو خوب اومدی آقا جمالی :  ایرانی امروز تفاوتی با ایرانی دیروزو پریروز ندارد .

بله بی وطنی یا بی وتنی (کدومش درسته؟) دیروز و امروز نداره . فقط رنگ و لعاب داره!!

اه بسه دیگه ... شرم کن آقای  جمال زاده  .

                                        

بد جوری تو خماری 50 صفحه آخر یه کتاب موندم  : بیوتن

بیوتن ، محتوا و حاشیه ها و آدم هاش  ... باعث شد بعد از ماه ها با روحیات گذشته خودم آشتی کنم .

 با تشکر از جناب مهندس وطن دوست  (آقای حکایتی)

 

اضافه شده در تاریخ۲۹/۵/۸۸

** در پاسخ به کامنت جناب دوستاره :

عزیز گرامی کامنتتون بدون نشون بود وگرنه برای عرض ادب و پاسخگو یی به سوالتون خدمت می رسیدیم. درمورد دهک ها و نقدی کردن یارانه ها در نت جستجو کنید چیزای قابل توجهی پیدا می کنید . به روی چشم انشاالله در پست آینده در مورد دهک ها در حد توانم یه توضیح مفید و مختصر میدم (اگر عمری باقی بود)

 

فراخوان ختم قرآن  : وبلاگ دخت کنگ

حق یارتون

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 0:6  توسط مهرگان   | 

به نام خداوند خورشید و ماه

سلام و سلامتی بعد از مدتها ...  و با تشکر از خانم ج برای این پست .

گاهی اوقات دوست دارم تصاویری رو در ذهنم زنده کنم . مثل خیلی از داستان ها و فیلمها برای چند دقیقه چشمامو می بندم و باز می کنم  ... نه اصلا نیازی به بستن چشم و تمرکز و این ادا و اصولا نیست ! هر وقت اراده کنم  به وضوح می بینم:

خوزستان بین سالهای ۶۵ - ۶۷ 

تصویر اول :

 یه سر و صداهایی به گوش میرسه . نمیدونم چیه . اصلا چه خبره؟!

 همه جا تاریک شده (همه جا رو تاریک کردن) صداهای  خفه و در همی به گوش میرسه . آقای همسایه  کبریتو  میزنه تا  شمعی  روشن کنه ...  اما روشنایی و رونمایی از چهره های آشنای همسایگان و دوستان ،  طولی نمیکشه . پسرک همسایه حسابی شیطنتش گل کرده ...یه بار ، دوباره و سه باره ...پسرک  به محض نزدیک شدن شعله کبریت به شمع ٬ با تمام نفسش فوت می کنه .نور بی رمق شمع  خاموش میشه و قهقهه خنده پسرک فضا رو پر می کنه .

 - اِ اِ اِ ... نکن عمو جان ! مگه اینجا جشن تولده؟!

اون شب ، اونجا  تو اون تاریکی چه خبر بود ؟ مهمانی و جشن و سرور که نبود (اگر بود این همه ترس و اضطراب چرا؟)  دور هم جمع شدن چند تا خانواده و همسایه توی یه خونه هم نبود (اگر بود چرا اینقدر تاریک و  بی سرو صدا ؟)  

اون شب چند تا هواپیمای عراقی از آسمون شهر عبور کردن .  اون اتاق تاریک هم ،خونه نبود یه پناه گاه بود . من هم اون شب در آغوش مادرم توی پناهگاه بودم  . اما پدرم کجا بود ؟ پدر رفته بود جبهه .

 

تصویر دوم :

 این شیرین ترین تصویر ذهنی منه .  عاشق این لحظه هام

دی رضا (مادر رضا )  طبق معمول با چند تا از خانومهای همسایه دم در خونشون نشستن ...

با  بچه های هم سن و سالم،  تو کوچه خاکی، مشغول بازی هستم که صدای دی رضا رو میشنوم :

آهای دخترک  !  اینقدر بالا و پایین نپر بدو که بابات اومد !  بین این همه بچه های قد و نیم قد

فقط من حرفای دی رضا رو به خودم گرفتم  چشم هام از شادی برقی زد و با تمام  توانم تا سرکوچه  و تا آغوش پدرم دویدم .

تصویری که هیچ وقت شیرینی یادش از ذهنم بیرون نمیره . لحظه هایی که پدر از جبهه بر می گشت .رنگ لباسش خاکی بود و یه ساک کوچیک هم تو دستاش ...

یه پارازیت کوچولو : اون قدیما برنامه ای بخش میشد به اسم علی کوچولو با بازی امید آهنگر و فرزانه کابلی . تیتراژ قشنگی داشت .وقتی شعرش به اینجا میرسید :

مامان خوبش چه مهربونه

علی کوچولو اینو میدونه

اینم باباشه چه خالیه جاش

رفته به جبهه خدا به همراش

 همیشه فکر میکردم من هم مثل علی کوچولو هستم .

شعر و آهنگ علی کوچولو رو اینجا میتونید ببنید و دانلود کنید : اینجا

 

تصویر سوم :

محال بود پدر دست خالی برگرده . همیشه یه چیزایی تو ساکش داشت . شکلات ، آب میوه .

منم در عالم بچگی : وای جبهه چقدر خوبه همیشه به بابا ها خوراکی میدن که بیارن برای بچه هاشون !!

 

تصویر چهارم :

این  تصویر نیست . فقط صداست . صدایی که تو ذهن یه دختر بچه دو سه ساله  ضبظ شده .

 دختر کوچولوی همسایه رو با حال نامساعد از مدرسه آوردن خونه. میگن چند تا هواپیمای عراقی رد شدن . معلم مدرسه جون خودشو برداشته و بچه ها رو ول کرده به امان خدا  .

 بیچاره بچه ها ...  بیچاره دختر کوچولوی همسایه . شوکه شده بود جیغ میکشید و فریاد میزد : مرگ بر صدام . مرگ بر ...

دختر کوچولوی همسایه الان یه خانم  بیست و هفت هشت ساله است نمیدونم هنوزم روحش از اون دوران رنجیده خاطره؟

 در شرایطی که خیلی ها دیارشون رو با خون دل ترک می کردن چرا من و مادرم خوزستان موندیم؟ قطعا آرامش نزدیکی به پدر بر آرامش نسبی موطن پدری (بندرعباس) ارجحیت داشت .

 

خوزستانا ما به ناز تو کودکی داده ایم

 تو رو خدا اینقدر گرد و خاک به خوردمون نده ! گناه داریم!!

با تشکر از خانم ج

 حق یارتون

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 1:45  توسط مهرگان   | 

  روزها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

 سلام ...... ظاهرا از طرف همولایتی خوبمون خانوم فریده قاسمی (دخت کنگ) دعوت شدیم که سال نویی یه آپ نو هم داشته باشیم

 

تحولات زندگی شخصی من در چند سال اخیر  :

 - از خیر این یکی بگذریم

اما اما چیزایی که بیش از پیش درک کردم و به قول خانم قاسمی قول هایی که در سال های پیش روی به خودم می دهم:   (البته همشو نمیتونم بگم )

 -  بیش از پیش قدرشناس دوستی و عشق  و محبت باشم . (بخصوص در رابطه با خانواده ام)

-  غصه آینده و اتفاقات نیفتاده رو نخورم

-  خیلی چیزا رو فراموش کنم و دلمو با خیلی ها صاف کنم (خداییش این یکی خیلی سخته !!)

-  بیشتر هوای خودمو داشته باشم  .

-  خداییش همیشه خودم بودم ، انشاالله امسال بیشتر خودم باشم .

-   سال 87  سال تلاش بود. باید مسیری رو طی میکردم و کردم . انشالله  سال  88  نتیجه شو می بینم.

نتیجه اینکه اگر خدا خواست و نتایج  هشتادو هفتمو گرفتم امیدوارم روم زیاد نشه اگر هم نگرفتم (به فرض محال) از هم وا نرم !

 

خوب حالا دعوت میکنم از این دوستان در صورت تمایل مثل من یه آپ ویژه  داشته باشن :

            علیرضا       سمیره خانم         سیخور       آقای طاهرکرد        فاطمه

اهواز(کارون-پل سفید)

بی ربط :

 ۱- تلاش وزارت صنايع براي برکناري منطقي  در ادامه کشمکش٬ اینا هم هستن : ۱- ۱    ۱-۲  

  ۲- مارگارت تاچر در  1356   اقتصاد ايران هيچ چيز نيست

   - اقتصاد ایران در سال 1388

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 2:51  توسط مهرگان   | 

به نام آنکه آفرید از عدم .... و سلام

 

 بهمن تمام شد . با تمام فراز و نشیب هاش 

                            

با اجازه بهار همیشه سبز

غصه اگر هست، بگو تا باشد! معني خوشبختي، بودن اندوه است !


اين همه غم و غصه ، اين همه شادي وشور ، چه بخواهي و چه نه ! ميوه يک باغند

همه را با هم و با عشق بچين ...

ولي از ياد مبر : پشت هر کوه بلند، سبزه زاري است پر از ياد خدا ! و در آن باز کسي

 مي خواند : که خدا هست ، خدا هست ... غصه چرا ؟!

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 2:56  توسط مهرگان   | 

 همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

هنوز من نبودم که تو بر دلم نشستی

 

 سلام سلام........ و سلامتی

همین امروز فردا  شکلات داغ  وارد سه سالگیش میشه   (حوصله ندارم آرشیو رو نگاه کنم فقط میدونم آبان ۸۵ بود )

 خوب حالا باید تبریک گفت یا تسلیت ؟؟؟ 

از نظر خودم :

من شخصا شکلات داغ رو دوست داشتم و دارم . هرچند  گاهی اوقات به کامم تلخ شده  و گاها مسموم !!

همیشه سعی کردم با مطالعه بنویسم . برای دیدگاه ها و تحلیل های خودم ارزش قائل بشم و از کپی پیست کردن پرهیز کنم . بعضی از پست ها رو با علاقه و شور خاصی نوشتم : نماد صنعت و اقتصاد(سرگذشت کیم وو چونگ  که براش احترام خاصی قائلم و معتقدم خودش و سرنوشتش باید برای ما ایرانی ها عبرت بشه) و وداع با هری پاتر( که با همه گندکاری های خانم رولینگ هنوزم دوسش دارم) .

 اما ظاهرا مباحث  بازرگانی و اقتصادی مقبولیت بیشتر داشته !!!

 

دوستان خوب مجازی :

 سخن گفتن  از دوستی ها اونم تو دنیای مجازی سخته .....................

 پارازیت : دریافت بعضی از کامنت ها برام جالب و بعضا بامزه بود :

احوال داداشی ؟؟

چی شده داداش !! خانمت اخراجت کرده؟

برادار بزرگوار جناب ...

 مسئلتن :  واقعا چی باعث میشه منو آقای شکلات خطاب کنن؟؟

 

و اما تشکر و قدر دانی ( آخه کار دیگه ای از دستم برنمیاد) 

** آقای مهندس فرشید (وبلاگ مدیران صنعت فردا) بازم ممنونم . هم من و هم دوستانم هنوز شیرینی موفقیت مهندسی ارزش رو در کاممون احساس میکنم و اینو از کمک های شما داریم .

 

** دکتر ارمغان  * اشتباه نشه !! دکترای مهندسی صنایع *  (وبلاگ آرزوهاتو یه جا یادداشت کن و... ) ماشاالله اسم وبلاگتم چقدر طولانیه!!  و آقای احمد(وبلاگ یاس پنج پر ) ممنون  از راهنمایی هاتون  واقعا انگیزه و تلاشم داره سر به فلک میکشه  !!

** بهار خانم(وبلاگ کلک بهار) ..........  باور کن  مثبت تر از من وجود نداره !!

** الی خانم (وبلاگ ستاره )  .........  خیلی ارادت داریم

 

 خاطره شیرین

مرجان دختری با روح بزرگ

چند وقت پیش(نمیدونم چند روز پیش بود؟ ) فرصتی دست داد و ما به زیارت مرجان خانم شیرازی (وبلاگ مرجان ) نائل شدیم. لحظات شرینی بود .

 

یه چیزی یادم رفت بگم ......... دلسوخته یا غزلک عزیز .قضاوت اشتباهتون از من ...... این تلخ ترین خاطره دنیای مجازیم بود . امیدوارم تاریخ مجازی هیچ وقت تکرار نشه .

 حق یارتون

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 1:13  توسط مهرگان   |