تبليغاتX
شکلات داغ

شکلات داغ

فراتر از خاطرات روزمره

به نام خداوند خورشید و ماه

سلام و سلامتی بعد از مدتها ...  و با تشکر از خانم ج برای این پست .

گاهی اوقات دوست دارم تصاویری رو در ذهنم زنده کنم . مثل خیلی از داستان ها و فیلمها برای چند دقیقه چشمامو می بندم و باز می کنم  ... نه اصلا نیازی به بستن چشم و تمرکز و این ادا و اصولا نیست ! هر وقت اراده کنم  به وضوح می بینم:

خوزستان بین سالهای ۶۵ - ۶۷ 

تصویر اول :

 یه سر و صداهایی به گوش میرسه . نمیدونم چیه . اصلا چه خبره؟!

 همه جا تاریک شده (همه جا رو تاریک کردن) صداهای  خفه و در همی به گوش میرسه . آقای همسایه  کبریتو  میزنه تا  شمعی  روشن کنه ...  اما روشنایی و رونمایی از چهره های آشنای همسایگان و دوستان ،  طولی نمیکشه . پسرک همسایه حسابی شیطنتش گل کرده ...یه بار ، دوباره و سه باره ...پسرک  به محض نزدیک شدن شعله کبریت به شمع ٬ با تمام نفسش فوت می کنه .نور بی رمق شمع  خاموش میشه و قهقهه خنده پسرک فضا رو پر می کنه .

 - اِ اِ اِ ... نکن عمو جان ! مگه اینجا جشن تولده؟!

اون شب ، اونجا  تو اون تاریکی چه خبر بود ؟ مهمانی و جشن و سرور که نبود (اگر بود این همه ترس و اضطراب چرا؟)  دور هم جمع شدن چند تا خانواده و همسایه توی یه خونه هم نبود (اگر بود چرا اینقدر تاریک و  بی سرو صدا ؟)  

اون شب چند تا هواپیمای عراقی از آسمون شهر عبور کردن .  اون اتاق تاریک هم ،خونه نبود یه پناه گاه بود . من هم اون شب در آغوش مادرم توی پناهگاه بودم  . اما پدرم کجا بود ؟ پدر رفته بود جبهه .

 

تصویر دوم :

 این شیرین ترین تصویر ذهنی منه .  عاشق این لحظه هام

دی رضا (مادر رضا )  طبق معمول با چند تا از خانومهای همسایه دم در خونشون نشستن ...

با  بچه های هم سن و سالم،  تو کوچه خاکی، مشغول بازی هستم که صدای دی رضا رو میشنوم :

آهای دخترک  !  اینقدر بالا و پایین نپر بدو که بابات اومد !  بین این همه بچه های قد و نیم قد

فقط من حرفای دی رضا رو به خودم گرفتم  چشم هام از شادی برقی زد و با تمام  توانم تا سرکوچه  و تا آغوش پدرم دویدم .

تصویری که هیچ وقت شیرینی یادش از ذهنم بیرون نمیره . لحظه هایی که پدر از جبهه بر می گشت .رنگ لباسش خاکی بود و یه ساک کوچیک هم تو دستاش ...

یه پارازیت کوچولو : اون قدیما برنامه ای بخش میشد به اسم علی کوچولو با بازی امید آهنگر و فرزانه کابلی . تیتراژ قشنگی داشت .وقتی شعرش به اینجا میرسید :

مامان خوبش چه مهربونه

علی کوچولو اینو میدونه

اینم باباشه چه خالیه جاش

رفته به جبهه خدا به همراش

 همیشه فکر میکردم من هم مثل علی کوچولو هستم .

شعر و آهنگ علی کوچولو رو اینجا میتونید ببنید و دانلود کنید : اینجا

 

تصویر سوم :

محال بود پدر دست خالی برگرده . همیشه یه چیزایی تو ساکش داشت . شکلات ، آب میوه .

منم در عالم بچگی : وای جبهه چقدر خوبه همیشه به بابا ها خوراکی میدن که بیارن برای بچه هاشون !!

 

تصویر چهارم :

این  تصویر نیست . فقط صداست . صدایی که تو ذهن یه دختر بچه دو سه ساله  ضبظ شده .

 دختر کوچولوی همسایه رو با حال نامساعد از مدرسه آوردن خونه. میگن چند تا هواپیمای عراقی رد شدن . معلم مدرسه جون خودشو برداشته و بچه ها رو ول کرده به امان خدا  .

 بیچاره بچه ها ...  بیچاره دختر کوچولوی همسایه . شوکه شده بود جیغ میکشید و فریاد میزد : مرگ بر صدام . مرگ بر ...

دختر کوچولوی همسایه الان یه خانم  بیست و هفت هشت ساله است نمیدونم هنوزم روحش از اون دوران رنجیده خاطره؟

 در شرایطی که خیلی ها دیارشون رو با خون دل ترک می کردن چرا من و مادرم خوزستان موندیم؟ قطعا آرامش نزدیکی به پدر بر آرامش نسبی موطن پدری (بندرعباس) ارجحیت داشت .

 

خوزستانا ما به ناز تو کودکی داده ایم

 تو رو خدا اینقدر گرد و خاک به خوردمون نده ! گناه داریم!!

با تشکر از خانم ج

 حق یارتون

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 1:45  توسط مهرگان   |