تبليغاتX
شکلات داغ

شکلات داغ

فراتر از خاطرات روزمره

 به نام خداوند جان و خرد ...  سلام

هنوز مدرسه نمی رفتم . به قولی هنوز سوات خوندن نداشتم!! و مادرم قصه هاشو برام میخوند :  یکی بود دوتا نبود ، مار و مارگیر ، پند کلاه نمدی ،دیوانه نی سوار، علاج گدایی و ...

اما بالاخره  رفتم مدرسه و باسوات شدم!! وای خدایا چقدر گریه و زاری میکردم که مادرم برام کتاب بخونه !! اما دریغ از یه صفحه و حتی  یه خط . می گفت دیگه با سواد شدی و خودت باید کتاباتو بخونی ! سخت بود . اولش سخت بود . کتابا بزرگ بودن و داستانها هم طولانی ! اما دل  به حرفای پیرمرد قصه گو  دادم :

"  بعضی از بچه ها گفته اند که این قصه ها قدری مشکل و سنگین است . بله دوستان عزیز ،هست اما این قصه ها مال بچه های خوب است . بچه خوب همیشه سعی می کند تا هر روز چیز  بهتر و مشکلتر را بخواند و یاد بگیرد ،که برای دانا شدن و فهمیده شدن جز این راهی نیست . پیدا کردن و ساختن قصه های آسانتر برای نگارنده هم ، آسانتر است ولی آخر ،عزیزان من ،کار خوب بهتر از کار آسان است . این کتاب ها هم مال کسانی است که می توانند بخوانند و آنها را دوست میدارند . وگرنه برای بچه های کم حوصله تر یا خردسالتر کتابهای مناسبتر  و زیباتر فراوان است .

...  امیدوارم همه بچه های خوب این کتاب را هم بپسندند و من هم موفق شوم به زودی کتاب هفتم قصه های خوب را به شما تقدیم کنم .                   " دوستار سعادت شما مهدی آذریزدی"

قصه های خوب برای بچه های خوب (جلد ششم)

همه قصه هاش با این جمله شروع میشه : روزی بود روزگاری بود ...

بيشتر اوقاتم صرف اسباب كشي و تغيير منزل و تغيير شغل و كار شده. تنهايي هم براي خودش مشكلاتي داره. بايد سبزي بخري، بنشيني پاك كني. بعد يك جوري آن را بپزي و بخوري و ظرف آن را بشويي. پيراهنت را وصله كنی و اتاقت را جارو كنی و رخت بشويي. روزها هم اگر براي مردم كار نكنی، خرجی نداری. اگر اختيار دست من بود، براي خودم يك پدر ميليونر كه مدير يك كتابخانه هم باشد انتخاب می كردم . ولی اختيار  دست من نبود. پدر و مادرم، هر دو در سن هشتاد سالگی مردند، در حالي كه كار و كتاب مرا مسخره مي كردند.

فكرم خوب بوده، اخلاص هم داشتم. نه شهرت مى خواستم، نه پول. فقط مى خواستم براى بچه هايى كه كتاب ندارند بنويسم و بركتى كه اين كار داشته به خاطر اخلاصى است كه داشتم . 

پدرم جز كار رعيتی و باغبانی ، درآمد ديگری نداشت. كم سواد بود و خيلي خشك  و متعصب. مثلاً  مدرسه دولتي و كار دولتي و لباس كت و شلوار را حرام مي دانست. به همين علت هم مرا به مدرسه نگذاشت . مختصر خواندن و نوشتن را توي خانه از پدرم ياد گرفتم و قرآن را از مادر بزرگم.

                                                              ****

روزگار كودكى اش در سختى و فقر گذشت. اصلاً مدرسه نرفته و رنگ كلاس درس را نديده، تا جايى كه وقتى در پنجاه سالگى براى اولين بار يك كلاس درس مى بيند نمى تواند جلوى اشک هایش  را بگيرد.

                                                             *****

من تا بيست سالگي ناني را مي خوردم كه مادرم توي خانه مي پخت و لباسي را مي پوشيدم كه مادرم آن را با دست خود مي دوخت. به همين علت حتي توي  خرمشاه(ولایتشون!!) لباس من نشاندار و مسخره بود ، چون مثل لباده بلند بود و بچه ها مرا «شيخ» صدا مي زدند.

از هفت  هشت سالگي همراه پدرم توي صحرا و باغ و زمين رعيتي كار مي كردم. بازي توي كوچه اصولاً ممنوع بود و بعد از غروب هم نمي بايست از خانه بيرون مي رفتم به جز مجلس روضه يا مسجد.

در ولایت ما كسي كتاب نمي خواند. جز سه  چهار نفر روحاني اهل منبر. مجله و روزنامه و كسب خبرهاي روز، اصلاً معني نداشت. تمام معلومات ديني و دنيايي مردم در آنچه از مسجد و پاي منبر ياد مي گرفتند خلاصه مي شد. من هم تا شانزده  هفده سالگي ، جز آنچه در خانه يا مسجد يا روضه شنيده بودم ، چيزي نمي دانستم.

اصلاً متوجه نبودم كه ما مردم فقيري هستيم. از همان زندگي كه به آن عادت كرده بوديم راضي بودم. و اگر چه از بچه هاي صاحب باغ اربابي كه مرا دهاتي خطاب مي كردند  دلخور مي شدم، ولي  حسادتي نسبت به آنها نداشتم

اولين بار كه حسرت را تجربه كردم ، زمانی بود بود كه ديدم پسرخاله ي پدرم كه روي پشت بام با هم بازي مي كرديم و هردو هشت ساله بوديم ، چندتا كتاب دارد كه من هم می خواستم و نداشتم. به نظرم ظلمی از اين بزرگتر نمی آمد كه آن بچه كه سواد نداشت ، آن كتاب ها را داشته باشد و من كه سواد داشتم ، نداشته باشم. . شب قضيه را به پدرم گفتم. پدرم گفت : اينها به درد ما نمی خورد كتاب های دنيايی اند ما بايد به فكر آخرتمان باشيم !! شب رفتم توی زيرزمين و ساعت ها گريه كردم و از همان زمان عقده ی كتاب پيدا كردم ، كه هنوز هم دارم.

بالاخره قرار شد من بروم سركار بنايي . اين كارها هم اغلب توي شهر بود، و به اين ترتيب من با شهر يزد آشنا  شدم.

در يزد، با اينكه کوچیک و بزرگ٬ ما را دهاتي حساب مي كردن و لهجه و حرف زدن ما را مسخره مي كردن، نارحت نبودم. چون راست مي گفتن ما دهاتي بوديم و خيلي چيزها را نمي دونستيم. اما رفت و آمد توي شهر، براي من تازگيها داشت. نان نازك بازاري و پالوده يزدي و بعضي ميوه ها كه قبلاً هرگز نديده بودم و زندگي شسته رفته شهري ها مرا به شهر جذب مي كرد .از كار بنايي به كار در كارگاه جوراب بافي كشيده شدم و از اونجا هم به کتاب فروشی !

 به بهشت رسيده بودم  . گویی دوباره متولد شدم

 كتاب خواندن من شروع شد. فهميدم چقدر بي سوادم و براي رسيدن به دانايي بيشتر، يگانه راهي كه جلو پايم بود خواندن كتاب بود. سه  چهار سال كار در کتاب فروشی هوس نوشتن و شعر گفتن و با بچه هاي درس خوانده همرنگ شدن را در من به وجود آورد.

کم کم احساس کردم به محيط بزرگتري احتياج دارم و از يزد دل کندم و به تهران آمدم بي آنكه بدانم در تهران چكار خواهم كرد. فقط مي دانستم كه تهران شهر بزرگي است و كتابفروشيها و چاپخانه ها و مدارس بزرگ دارد، و اهل علم و ادب در آنجا بيشترند  و این  به آرزوهايم پروبال مي داد. 

در سال 1335 در عكاسي «يادگار» يا بنگاه ترجمه و نشر كتاب كار مي كردم و ضمناً كار غلط گيري نمونه هاي چاپي را هم از انتشارات اميركبير گرفته بودم و شبها آن را انجام مي دادم. قصه اي از «انوار سهيلي» را در چاپخانه مي خواندم كه خيلي جالب بود. فكر كردم اگر ساده تر نوشته شود، براي بچه ها خيلي مناسب است. جلد اول «قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب» خود به خود از اينجا پيدا شد. آن را شبها در حالي مي نوشتم كه توي يك اتاق 2 در 3 متري زير شيرواني، با يك لامپاي نمره ده ديوار كوب زندگي مي كردم. 

نگران بودم كتاب خوبي نشود و  مسخره م كنند. اول به كتابخانه ابن سينا دادم اما ردش كردن. گريه كنان آن را پيش آقاي جعفري ، مدير انتشارات اميركبير بردم. ايشون حاضر شد اونو چاپ كنه. يك سال بعد كتاب از چاپ در اومد، ديگران كه اهل مطبوعات و كار كتاب بودن، گفتن  خوب است. به این ترتیب، پيوسته جلد دومش رو مطالبه مي كردن.

كم كم اين كتابها به هشت جلد رسيد. البته قرار بود ده جلد بشه، ولي من مجال نوشتنش رو پيدا نكردم.                                                                                                                                                         

من هيچ وقت كار دولتي نداشتم چون مدرك تحصيلي  نداشتم و اصلاً راه استخدام شدن رو بلد نبودم. ازدواج نكردم چون نمي توانستم زندگي خانوادگي رو اداره كنم و هميشه از بيكاري و بي پولي مي ترسيدم. با مردم هيچ گونه حشر و نشري نداشتم چون هميشه و در همه جا، از بچگي، با تحقير رو به رو بودم.

معمولاً با حداقل درآمد و قناعت مرتاضانه زندگي مي كنم . تنها چيزي كه قناعت نمي كنم خريدن كتاب و مجله است. تاكنون چند بار كتابخانه نسبتاً مطلوبی براي خودم جمع آوري كرده ام. اما وقتي بيكار و بي پول شده ام آنها را فروخته ام. تنها دلخوشي ام در زندگي اين بوده  كه تازه شناخته اي را كه لازم داشته ام بخرم و شب آن را به خانه ببرم. خانه اي كه نمي دانم يك ماه بعد در آن هستم يا نه.

آذر يزدي ، در سال 1343 از سازمان يونسكو جايزه اي دريافت كرد و در سال 1345 دو اثر وي به عنوان اثر برگزيده ي « كتاب كودك » انتخاب شد.

قصه های خوب برای بچه هاى خوب، قصه هاى كليله و دمنه، قصه هاى مرزبان نامه، سندبادنامه و قابوسنامه، قصه هاى مثنوى مولوى، قصه هاى قرآن، قصه هاى شيخ عطار، قصه هاى گلستان و ملستان، قصه هاى چهارده معصوم. قصه هاى تازه از كتابهاى كهن و...

چه خبر از پدر بزرگ قصه گو ؟

 مهدي آذريزدي اين روزها به سختي نفس مي‌كشد و تنفسش با كمك دستگاه انجام مي‌شود اینجا   

 عیادت از خالق "قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب"  : اینجا و اینجا

فقط میتونم براش دعا کنم و بگم: از پیش بچه های خوب نرو !

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:16  توسط مهرگان   | 

به نام خداوند خورشید و ماه

سلام و سلامتی بعد از مدتها ...  و با تشکر از خانم ج برای این پست .

گاهی اوقات دوست دارم تصاویری رو در ذهنم زنده کنم . مثل خیلی از داستان ها و فیلمها برای چند دقیقه چشمامو می بندم و باز می کنم  ... نه اصلا نیازی به بستن چشم و تمرکز و این ادا و اصولا نیست ! هر وقت اراده کنم  به وضوح می بینم:

خوزستان بین سالهای ۶۵ - ۶۷ 

تصویر اول :

 یه سر و صداهایی به گوش میرسه . نمیدونم چیه . اصلا چه خبره؟!

 همه جا تاریک شده (همه جا رو تاریک کردن) صداهای  خفه و در همی به گوش میرسه . آقای همسایه  کبریتو  میزنه تا  شمعی  روشن کنه ...  اما روشنایی و رونمایی از چهره های آشنای همسایگان و دوستان ،  طولی نمیکشه . پسرک همسایه حسابی شیطنتش گل کرده ...یه بار ، دوباره و سه باره ...پسرک  به محض نزدیک شدن شعله کبریت به شمع ٬ با تمام نفسش فوت می کنه .نور بی رمق شمع  خاموش میشه و قهقهه خنده پسرک فضا رو پر می کنه .

 - اِ اِ اِ ... نکن عمو جان ! مگه اینجا جشن تولده؟!

اون شب ، اونجا  تو اون تاریکی چه خبر بود ؟ مهمانی و جشن و سرور که نبود (اگر بود این همه ترس و اضطراب چرا؟)  دور هم جمع شدن چند تا خانواده و همسایه توی یه خونه هم نبود (اگر بود چرا اینقدر تاریک و  بی سرو صدا ؟)  

اون شب چند تا هواپیمای عراقی از آسمون شهر عبور کردن .  اون اتاق تاریک هم ،خونه نبود یه پناه گاه بود . من هم اون شب در آغوش مادرم توی پناهگاه بودم  . اما پدرم کجا بود ؟ پدر رفته بود جبهه .

 

تصویر دوم :

 این شیرین ترین تصویر ذهنی منه .  عاشق این لحظه هام

دی رضا (مادر رضا )  طبق معمول با چند تا از خانومهای همسایه دم در خونشون نشستن ...

با  بچه های هم سن و سالم،  تو کوچه خاکی، مشغول بازی هستم که صدای دی رضا رو میشنوم :

آهای دخترک  !  اینقدر بالا و پایین نپر بدو که بابات اومد !  بین این همه بچه های قد و نیم قد

فقط من حرفای دی رضا رو به خودم گرفتم  چشم هام از شادی برقی زد و با تمام  توانم تا سرکوچه  و تا آغوش پدرم دویدم .

تصویری که هیچ وقت شیرینی یادش از ذهنم بیرون نمیره . لحظه هایی که پدر از جبهه بر می گشت .رنگ لباسش خاکی بود و یه ساک کوچیک هم تو دستاش ...

یه پارازیت کوچولو : اون قدیما برنامه ای بخش میشد به اسم علی کوچولو با بازی امید آهنگر و فرزانه کابلی . تیتراژ قشنگی داشت .وقتی شعرش به اینجا میرسید :

مامان خوبش چه مهربونه

علی کوچولو اینو میدونه

اینم باباشه چه خالیه جاش

رفته به جبهه خدا به همراش

 همیشه فکر میکردم من هم مثل علی کوچولو هستم .

شعر و آهنگ علی کوچولو رو اینجا میتونید ببنید و دانلود کنید : اینجا

 

تصویر سوم :

محال بود پدر دست خالی برگرده . همیشه یه چیزایی تو ساکش داشت . شکلات ، آب میوه .

منم در عالم بچگی : وای جبهه چقدر خوبه همیشه به بابا ها خوراکی میدن که بیارن برای بچه هاشون !!

 

تصویر چهارم :

این  تصویر نیست . فقط صداست . صدایی که تو ذهن یه دختر بچه دو سه ساله  ضبظ شده .

 دختر کوچولوی همسایه رو با حال نامساعد از مدرسه آوردن خونه. میگن چند تا هواپیمای عراقی رد شدن . معلم مدرسه جون خودشو برداشته و بچه ها رو ول کرده به امان خدا  .

 بیچاره بچه ها ...  بیچاره دختر کوچولوی همسایه . شوکه شده بود جیغ میکشید و فریاد میزد : مرگ بر صدام . مرگ بر ...

دختر کوچولوی همسایه الان یه خانم  بیست و هفت هشت ساله است نمیدونم هنوزم روحش از اون دوران رنجیده خاطره؟

 در شرایطی که خیلی ها دیارشون رو با خون دل ترک می کردن چرا من و مادرم خوزستان موندیم؟ قطعا آرامش نزدیکی به پدر بر آرامش نسبی موطن پدری (بندرعباس) ارجحیت داشت .

 

خوزستانا ما به ناز تو کودکی داده ایم

 تو رو خدا اینقدر گرد و خاک به خوردمون نده ! گناه داریم!!

با تشکر از خانم ج

 حق یارتون

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 1:45  توسط مهرگان   | 

  روزها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

 سلام ...... ظاهرا از طرف همولایتی خوبمون خانوم فریده قاسمی (دخت کنگ) دعوت شدیم که سال نویی یه آپ نو هم داشته باشیم

 

تحولات زندگی شخصی من در چند سال اخیر  :

 - از خیر این یکی بگذریم

اما اما چیزایی که بیش از پیش درک کردم و به قول خانم قاسمی قول هایی که در سال های پیش روی به خودم می دهم:   (البته همشو نمیتونم بگم )

 -  بیش از پیش قدرشناس دوستی و عشق  و محبت باشم . (بخصوص در رابطه با خانواده ام)

-  غصه آینده و اتفاقات نیفتاده رو نخورم

-  خیلی چیزا رو فراموش کنم و دلمو با خیلی ها صاف کنم (خداییش این یکی خیلی سخته !!)

-  بیشتر هوای خودمو داشته باشم  .

-  خداییش همیشه خودم بودم ، انشاالله امسال بیشتر خودم باشم .

-   سال 87  سال تلاش بود. باید مسیری رو طی میکردم و کردم . انشالله  سال  88  نتیجه شو می بینم.

نتیجه اینکه اگر خدا خواست و نتایج  هشتادو هفتمو گرفتم امیدوارم روم زیاد نشه اگر هم نگرفتم (به فرض محال) از هم وا نرم !

 

خوب حالا دعوت میکنم از این دوستان در صورت تمایل مثل من یه آپ ویژه  داشته باشن :

            علیرضا       سمیره خانم         سیخور       آقای طاهرکرد        فاطمه

اهواز(کارون-پل سفید)

بی ربط :

 ۱- تلاش وزارت صنايع براي برکناري منطقي  در ادامه کشمکش٬ اینا هم هستن : ۱- ۱    ۱-۲  

  ۲- مارگارت تاچر در  1356   اقتصاد ايران هيچ چيز نيست

   - اقتصاد ایران در سال 1388

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 2:51  توسط مهرگان   | 

به نام آنکه آفرید از عدم .... و سلام

 

 بهمن تمام شد . با تمام فراز و نشیب هاش 

                            

با اجازه بهار همیشه سبز

غصه اگر هست، بگو تا باشد! معني خوشبختي، بودن اندوه است !


اين همه غم و غصه ، اين همه شادي وشور ، چه بخواهي و چه نه ! ميوه يک باغند

همه را با هم و با عشق بچين ...

ولي از ياد مبر : پشت هر کوه بلند، سبزه زاري است پر از ياد خدا ! و در آن باز کسي

 مي خواند : که خدا هست ، خدا هست ... غصه چرا ؟!

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 2:56  توسط مهرگان   |