به نام مالک یوم الدین
سلام و سلامتی ...
نمی دونم چقدر با مفاهیم ته تغاری ،تک بودن ، اول و آخر بودن و صد البته مزایا و رانت خواری هاش آشنا هستین!!
خیلی حال میده ها!!
روزی روزگاری (شاید سال هزار و سیصد و درشکه)ما هم یه جورایی تو خانواده مادری ته تغاری محسوب میشدیم . الانش هم با اینکه شونصد سال از تاریخ انقضاش گذشته اما همچنان از انواع فوق العاده ها و حقوق مزایاش برخورداریم .(حالا فکر نکنید ما سن مادربزرگتونو داریم!!
)
خوب بگذریم یه وقت داغ دل مظلوما تازه میشه ... اما این پاراگراف رو وصلش کنید به پایین!!
دستفروشی : کار شرافتمند یا شغل کاذب
اون قدیم قدیما همیشه به هزار یک بهانه سر از محل کار مادر بزرگم (مرکز بهداشت شهرستان) در می آوردم . نمیدونم این اشتیاق به خاطر خود مادربزرگم بود یا ولخرجی ها و نقدینگی و تنقلاتش !( هنوزم دارم روش فکر میکنم ) 
یادمه دم در ورودی مرکز بهداشت، یه خانوم نسبتا میانسال عرب ، روی یه گاری بساط دست فروشی شو پهن کرده بود :پفک ، کیک ، بسکوییت، تمرک و لواشک و آلوچه 
ما هم جیرینگی از مادربزرگ میگرفتیم و میرفتیم سروقت بساط دست فروش...
** پارازیت : در اون مقطعی از روزگارم محدودیت های سخت و عجیبی داشتم از خورد و خوراک روزانه بگیر تا نتقلات (دوران حیفه نونی)
این بود که برای پیدا کردن خوراکی های مجاز بساطشو زیر و رو میکردم . تنها چیزی هم که دستمو میگرفت فقط شکلات بود و تمرک و لواشک (البته کم زیرآبی هم نمی رفتیما)!! 
اون بنده خدا هم کم غر نمیزد : ای یوما (عربی محلی: یعنی مادر) این همه بفک ،کیک ، کلوجه !! همش تمرک ترشک آلوجه ... (این تیکه رو با لهجه غلیظ عربی بخونید )
همه میدونن دست فروشی یه شغل کاذبه !! اما ... از شرافتمندانه ترین مشاغل نیست؟من شکی ندارم
گدایی به از دست فروشی ؟
تو ولایت خوزی ها (خوزستان) پاتوقی داریم که بهش میگیم بستنی خوری . دم دمای غروب که میشد با بروبچ راه میفتادیم بستنی خوری !!
چند ماه پیش که برای یه سری کار و بار، راهی دیار خوزی ها شدم بازم فرصتی دست داد و به دعوت بروبچ رفتیم بستی خوری!!
با خاله جان مسیر برگشت بستنی خوری تا خونه رو طی میکردیم
** پارازیت : من و خاله جان دوقلوهای نیمه همسان با چند ماه اختلاف سنی و چندین کیلومتر فاصله جغرافیایی هستیم ... خاله جان شریک جرم و پای ثابت زیرآبی رفتنای من بود!!
مسیر خیابون منتظری رو طی میکردیم ... یه گدا جلومون سبز شد : زنی مسن با لهجه غلیظ عربی :ای یوما الهی به حق سید عباس (زیارتگاه معروف خوزستان)
خاله جان 1000 تومنی درآورد و گذاشت کف دستش ...
واقعا چشمام داشت شیش تا می شد : بابا مایه دار!! باور کن من مستحق ترم. مسافرم پس فردا ابن سبیل میشم رو دستتون می مونما!!
خاله جان : می دونی کی بود؟
من : ای بابا حالا گفتیم اینجا حق آب و گل داریم ولی دیگه قرار نیست که گداهای شهرتونم بشناسیم!!
خاله جان: یادته اون دست فروشه ؟ دم در مرکز بهداشت ... هر وقت می رفتیم پیش مامانی...
دوزاریم افتاد !! بد جوری هم افتاد...
دستفروشه؟؟ همون یوما لواشکی؟
تمام خاطرات کودکی زهرمارم شد
بعد از اون اتفاق تمام فکر و ذهنم بهم ریخته بود . تا آخرین روز اقامتم تقلا و تمنای دیدنشو داشتم و به هزار یک بهانه صدبار خیابون منتظری و مسیر بستنی خوری رو گز کردم . بارها نقاط استراتژیک گدایی رو چک کردم : دم خودپرداز بانکها ،سر چهارراه و... بالاخره فِرقت یا آخِر شد !! چقدر هیجانزده شدم وقتی بساط گدایی شو دم در داروخونه دیدم!!
نمیدونم چقدر، هزار ،دوهزار یا یا یه اسکناس پنج تومنی؟؟ گذاشتم کف دستش و راهمو کشیدمو رفتم...
بهش دادم نه به نیت کمک و صدقه ، نه به نیت گدا و گداپروری ، فقط به احترام گذشته ها
چرا به این روز افتاده؟ یه زن سرپرست خانوار با یه کار شرافتمند ... نمیدونم
یعنی گدایی به از دست فروشیست؟
** یه کتابچه کوچیکی دارم : لیست مشاغل مورد تایید وزارت کار چاپ 82 انتشارات کار و امور اجتماعی . نمیدونم با چه هدفی زیر چاپ رفته و جایگاه و اعتبارش چقدر بوده و هست . خودتون قضاوت کنید : مامایی سیار ، سیگار فروشی سیار ، بقالی سیار ، لباس فروشی سیار ... یعنی چی ؟ جز اینکه لغت سیار ، جایگزین دست فروشی شده ؟

** علی کردان هم رفت ... خیلی ها رفتن . ما هم میریم ... قصد داشتم یکی دو پست رو به مرحوم کردان اختصاص بدم اما ... به این نتیجه رسیدم که طی چند پست به نوشتن چند خط پی نوشت اکتفا کنم.
**در اون ایام خیلی ها به عمد یا غیر عمد درباره کردان با من جر و بحث میکردن ... همیشه برخوردم دوگانه بود هم ازش حمایت می کردم هم تخطئه ...
** چه سرنوشت مشابهی داشتن : کردان و کیم وو چونگ . دوستان و همراهان قدیمی حتما به خاطر دارن که در گذشته یه دفاعیه برای کیم وو چونگ (نمادصنعت و اقتصاد کره و متهم به فساد مالی) نوشتم اینجا